مبین

پنجشنبه برای ناهار مهمون یکی از دوستهای خانوادگیمون بودیم، اول بگم که من از اون آدمهائی نیستم که با دیدن بچه ها کلی ذوق میکنن و بغلشون میگیرن شاید تا به حال تعداد بچه هائی که بغل گرفتم به تعداد انگشتهای دستم بوده، تنها بچه ای که خیلی خیلی دوسش داشتم برادرم بود.

این دوستمون یه نوه پسر به اسم مبین داره که دوم بهمن سه سالش تموم میشه، این آقا مبین هم از لحظه ای که منو دید چسبیده بود به من، نه مثل اون بچه های بی مزه یه جوری با مزه بود، مبین همه رو از لپشون ب*و*س میکرد ولی منو از روی لبام نه یک بار، بلکه تا عصر صد بار ب*وسم کرد. موقعی که داشتیم لباس میپوشیدیم بیائیم به خواهرم میگه شما میرید الی هم میره، نمیشه نره آخه من خیلی دوسش دارم.

یعنی همه تعجب کرده بودن عمه مبین میگفت خوب بچمون از دخترای خوشگل خوشش میاد، ولی من تو دلم گفتم نه این بچه هم فهمید من چقدر احتیاج دارم به اینکه یکی جلوی همه نه توی تنهائی از روی ل*ب*م بب*وسه و با صدای بلند مثل مبین بگه دوست دارم، تا همه بشنون، ولی حیف که خدای با اون همه عظمت قبول نکرد.

پینوشت 1: قرار صبحونمون کنسل شد.

پینوشت 2: دیشب همه آرزوهام رو ریختم دور

پینوشت 3: خوب نیستم، به خاطر حضور پری خانوم هم که نور علی نوره

/ 22 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شایلی

الی جان درسته مرتب بهت سر نمی زنم اما هربار که میام کلی از پستهای عقب مونده مو میخونم... خوشحالم که داری از وقتت خوب استفاده میکنی و باید بگم قدر اینو بدون که زمانت مال خودته و خودت براش تصمیم میگیری. راجع به پست آشناییتون و سنگهایی که جلوی پات انداختند منهم به گونه ای به قسمت اعتقاد دارم اما در کنار اینها جدیت و اصرار طرفین رو هم دخیل میدونم. آقایی که با اینهمه برو بعدا بیا ها رفته و باز برگشته اصرار خودش رو نشون داده آیا تو هم همونقدر پافشاری کردی برای کسی که اینقدر برای تو پافشاری کرده؟ اگه ماجرای ازدواج خودم رو برات تعریف کنم هم به قسمت بیشتر باور پیدا میکنی هم به اهمیت مرغ یه پا داره!! احترام به والدین واجبه ولی گاهی اوقات باید به خواسته ایت اصرار بورزی و اونها رو مجاب کنی... راستی کلی با اونهمه روزشمار پایین صفحه حال کردم

الی

خوب دیگه نمیخواد من بگم که حتی اون بچه با مزه هم میدونه تو چقده گلی دیگه الی جون حضور خاله پری همیشه واسه من مساوی با هجوم هزار جور افکار درهم و دپرسیه [ابرو]

سحر

بیا حالا خدا هم آرزوت رو برآورده کرد

سپیده (صبا)

سلام عزیز دلم. خوبی؟ چند تا از پست‌های اخیرت رو خوندم. تصمیم دارم از سفر که برگشتم بیام بقیه‌اش رو بخونم. تو چند تا مهمونی هم برای من پیش اومده خیلی که نی‌نی‌ها بهم گیر بدن. حتی پسر 3 ساله‌ی پسر‌خاله‌ام به باباش که یه زمانی خواستگارم بود توی جمع گفت بابایی خاله صبا رو برای من میخری؟؟؟؟؟؟؟؟ [خنثی] بچه‌ها دنیای قشنگی دارن کلاً... راستی ممنون که بهم سر زدی... میبوسمت [ماچ]

تداعی

دوست خوبم ممنون که پیشم میایی[ماچ] راستی مجردی؟

مریم وبهرادی

تو برمی‌گردی و زنده‌گی را از جایی‌که پاره شده دوباره به‌هم می‌دوزیم. در صندوقِ خاطره‌ها هنوز نخ برای بخیه زدن هست! بــــ [گل]ــــــــ [گل]ـــــروزم[نیشخند]

سحر

روزشمارتم دیگه کم کم داره به انتها میرسه[قلب]

یکی از اهالی

این خاله پری خیال نداره دست از سر ماها برداره؟[نیشخند]

الی خونه سفید

واااااااااااااااااای از دست این خاله پری[منتظر]