106_یادداشت چهل هشتم_سال 1390

روز جمعه با بر و بچ قرار گذاشته بودیم بریم باغ یکی از دوستان، برای چیدن سیب و خوش گذرانی

البته صاحب باغ خودش ایران نبود

جمعه صبح هر کس مسئولیتش رو انجام داد و راه افتادیم، وقتی پیچیدیم تو جاده باغ همه میشناختن، یه امام زاده بود و یه سری زمین

ولی هر چی رفتیم باغ را نیافتیم، نزدیک چهار یا پنج بار یه جاده باریک رو رفتیم و برگشتیم ولی نفهمیدیم باغ دوستمون کدومه

دیگه اونجا تابلو شده بودیم، کم مونده بود پیاد شیم و یکی یکی قفل در باغها رو با کلید موجود امتحان کنیم،  اینقدر خندیدیم که نگو

خلاصه دیدیم ساعت داره دو میشه و باغ یافت نمیشه، رفتیم نشستیم یه جائی، بعدش یکی برنج رو تهیه کرد و کباب رو آماده کردیم و خوردیم، بعدش هم باقی خوراکیها

و راه افتادیم سمت خانه بدون سیب، به همه هم گفتیم دیدیم صاحب باغ نیست، گفتیم زشته سیب بچینیم

خیلی خوب بود

/ 9 نظر / 21 بازدید
کوثر

سلام الهه جان . روز بخیر . باغ رفتن گروهی خیلی حال میده .

الی خونه سفید

درسته باغ رو پیدا نکردین اما همینکه اونجا و تو جمع دوستان بودین خودش خیلی خوبه و میچسبه همیشه شاد باشی دوستم

پونه

خیلی بهتون خوش گذشته ها نه؟ خوش باشین همیشه

نانازی بانو و آقا خرسی

خب کاش از یکی از اهالی می پرسیدیدن که مثلن باغ فلانی کدوم یکیه؟ ما فامیلشیم و از این حرفا حیف شد

ترنگ

میگم آدم تو جوب بخوابه اینجوری ضایع نشه ها[نیشخند]

پريسا اديسه

[خنده] آخي عزيززززم ولي باز خوبه كه پايه بودين و بي‌باغ خوش گذروندين [ماچ]

سحر

جات خالی عزیزم خیلی خوب بود[ماچ]