227-بندرعباس

خیلی وقت بود که امیر دوست داشت بریم بندرعباس، با توجه به طولانی بلند راه اولش تصمیم گرفتیم با مامان و داداش من بریم که اونا نتونستن بیان، بعدش قرار شد پدر و مادر امیر بیان که اونها هم به دلیل سردی هوا نخواستن بیان، ولی امیر همچنان رو حرفش بود و تصمیم گرفتیم دو تائی بریم.

چهار دی من رفتم اداره ساعت 9 مرخصی ساعتی گرفتم و امیر اومد دنبالم و مسافرت ما آغاز شد، ساعت 4 عصر تهران بودیم و رفتیم خونه دائیم

پنجم دی ساعت شش صبح از تهران راه افتادیم به سمت یزد، قبل از رسیدن به یزد از اردکان حلوا، ارده، روغن کنجد و کنجد و قطاب خریدیم، هم برای خودمون و هم برای سوغاتی خانواده ها، برای ناهار جوجه کباب خوردیم با کته، البته جوجه ها روی تور کباب شدن چون جعبه سیخها در خونه دائیم جا مونده بود، بعد از کمی استراحت رفتیم و یه دوری توی شهر زدیم، به یکی از مراکز خریدشم رفتیم، چقدر مغازه میوه فروشی توی یزد زیاد بود و این مغازه ها هم پر بودن از میوه و سبزی تازه که من از بوش خیلی لذت میبرم.

ششم دی ساعت 6 بیدار شدیم ولی ترجیح دادیم یه ساعت دیگه بخوابیم، بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن وسایل راه افتادیم، جاده بندرعباس اتوبان بود خدا رو شکر، نزدیکیهای ساعت چهار رسیدیم بعد از تحویل گرفتن مهمانسرا و نوش جان کردن کته و جوجه اندکی استراحت کردیم، بعد رفتیم یه دوری توی شهر بزنیم، از بافت بندرعباس به شدت خوشم اومد یه شهر کاملاً پیشرفته بود، ساختمانهای جدید و خوشگل، بعدش رفتیم یه پارک کنار دریا که ملت داشتن والیبال بازی میکردن که خیلی خوب بود، یادم نمیاد اون شب شام چی خوریدم

هفتم دی بعد از خوردن صبحانه که حلوای ارده بود، آماده شدیم تا به مراکز خرید بریم، میتونم بگم همه مراکز خرید رو گشتیم ولی چیز خاصی چشمم رو نگرفت فقط یه روسری سبز خریدم، بعدش رفتیم لب ساحل و چند تا عکس خوشگل گرفتیم، بعدش یه دوری توی بازار ماهی زدیم، ما با خودمون یخچال کائوچوئی و یخ خشک برده بودیم که ماهی تازه بخریم، بیشتر هم شیر مد نظرمون بود، ولی شیرهاش به شدت بزرگ بودن و مناسب ما که دونفریم نبودن باید مدت زیادی تو یخچال میموندن، تکه ای هم نمیخواستیم بخریم، در نتیجه دست خالی برگشتیم برای ناهارم کته با تن ماهی خوردیم، بعد از کمی استراحت راه افتادیم توی شهر دنبال یه رستوران خوب، از چندین نفر پرسیدیم که آدرس یه رستوران رو دادن که اسمش یادم نیست، ما هم به خودمان وعده غذای دریائی بسیار خوشمزه داده بودیم، محیط رستوران یه محیط معمولی بود، غذای مخصوص سرآشپز هم کباب ماهی شیر با برنج بود، یه پرس هم میگو پلو سفارش دادیم با سوپ و زیتون پرورده، اول که سوپ رو آوردن رنگش شبیه آشهای ما بود، توش هم همه چی بود، اصلآً هم مزه سوپ نداشت، زیتون پرورده هم کنسروی بود، خلاصه غذای اصلی اومد، میگوها که فقط خمیر داشتن توی خمیرها خالی بود، کبابش هم یه ورق بسیار نازک ماهی بود که اصلاً طعم خوبی نداشت، غذا را نخورده پا شدیم، تصمیم گررفتیم برای ناهار فردامون که میخواستیم بریم قشم کالباس بخریم، به فروشگاه تارا رفتیم، و مقدای کالباس و خیارشور و نون و سس تند خریدیم و برگشتیم مهمانسرا و خوابیدیم

هشتم دی حدود ساعت هفت و نیم بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه و آماده کردن کوله که شامل ساندویچ بود با ماشین رفتیم به سمت اسکله شهید رجائی، ماشین رو توی پارکینگش گذاشتیم و بلیط گرفتیم و چون جز آخرین نفراتی بودیم که سوار شدیم در طبقه بالا نشستیم که به نظرم ویو بسیار زیبائی داشت، حدود 50 دقیقه بعد در اسکله قشم پیاده شدیم، اول یه سری به بازار قدیمش زدیم بعد رفتیم به سمت مراکز داخل قشم، ولی من باز نتونستم چیز خوشگلی برای خرید پیدا کنم، بعدش رفتیم سمت درگهان، اونجا خیلی بهتر بود چیز خاصی نخریدیم کلی خریدهای خرده ریز خریدم مثل یه تیشرت بلند سفید با عکس کارتونی، یه لگ، یه جفت بوت، یه جفت کفش آدیداس، یه یقه اسکی قهوه ای برای زیر بارونیم، یه تونیک بافتنی، یه مانتوی بافتنی، همسری هم یه کوله کوهنوردی، یه جفت کفش نایک، یه تیشرت ورزشی، یه شلوارک با جوراب خرید.

در ضمن من تو تبریز یه جا ادویه خوشگل دوازده تائی دو طبقه دیده بودم 320 تومن که از درگهان خریدیم 110 تومن، یه ماهی تابه دوطرفه هم خریدم، به همراه یه فلاکس دو لیتری، چاقو و چاقو تیز، همسری هم یه لیوان شیشه ای برای ادارش اشانتیون گرفت، در بین کوله مورد نظر رو پرش کردیم و چون دیگه نزدیکیهای ساعت 6 بود راه افتادیم سمت اسکله، تا ما برسیم یه قایق رفت اندکی منتظر شدیم، یکی دیگه اومد که با توجه سردی هوا ترجیح دادیم در طبقه وسط بنشینیم به محض اینکه قایق راه افتاد چند تا موج خورد به قایق که بدجوری تکون خورد و طبق معمول بعضیها جیغ و داد کردن ولی خبر خاصی نبود و به سلامت رسیدیم بندرعباس بعد از طی کردن صف طولانی خروج از پارکینگ رفتیم مهمانسرا، شام رو هم فلافل خوردیم.

نهم دی بعد از صبحانه رفتیم از یه فروشگاهی که محصولات ارگانیک داشت، شیره خرما؛ یه جور خرمای مخلوط با زیره و کنجد و چندین بسته لواشک خریدیم، اندکی هم فست فود مثل سوسیس و ناگت برای ناهار و شاممون، آخه واقعاً از غذا خوردن در رستورانها میترسیدیم، کلاً اونروز کار خاصی نکردیم همش به دور دور توی شهر گذشت، عصرش امیر با مهمانسرا تسویه کرد چون میخواستیم سه شنبه صبح زود حرکت کنیم

ده دی بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن وسایل راه افتادیم، اولش تصمیم داشتیم یه شب تو یزد بمونیم ولی امیر گفت اگه خسته نباشم مستقیم میریم تهران، نزدیکیهای یزد در مسجد ابوالفضل که برای استراحت نگه داشته بودیم، غذای نذری دادن لوبیا پلو که بسیار خوشمزه بود، فلاسکمون رو هم رایگان پر آب نمودیم و راه افتادیم سمت تهران، ساعت 9 رسیدیم تهران و تا ده و نیم تو اتوبانها علاف بودیم تا رسیدیم به خونه دائی جان و بعد از خوردن شام بیهوش شدیم.

یازده دی با صدای نوه دائیم بیدار شدیم که نزدیکیهای تولدش بود و میخواست بره آتلیه، بعد از خوردن صبحانهبنا پیشنهاد زن دائیم رفتیم خیابان میرزای شیرازی برای بهره بردن از حال و هوای کریسمس، من سه تا شمع قرمز خوشگل خریدم، همونجا بودیم که امیر دید از خونه عمه اش به موبایلش زنگ زدن، وقتی تماس گرفت پسر عمه اش گفت حال مامان خوب نیست، خواستم اطلاع داشته باشید، امیر زنگ زد به خواهرش و گفت فکر میکنم عمه فوت شده، یه جوری به بابا بگو، مامان و بابای امیر سریع به سمت اردبیل راه افتادن، ما هم تصمیم داشتیم پنجشنبه صبح برگردیم تبریز که تصمیم گرفتیم همون روز بعد از ناهار برگردیم، زن دائی جانم برای ناهار قرمه سبزی درستیده بود که امیر عاشق قرمه سبزی به شیوه تهرانیهاست ولی زیاد خوشش نیومد، ساعت 2 راه افتادیم در نزدیکیهای تبریز یه تریلی ترمز زده بود که با توجه به لغزنده بودن جاده به خودش گره خورده بود، چندین کیلومتر رو با سرعت بسیار پائین اومدیم و حدود نه رسیدیم خونه، وسایل رو خالی کردیم و بعد از دوش گرفتن و خوردن کته و کباب دستپخت امیر خوابیدیم، البته خونه خیلی سرد بود چون سیستم خاموش بود، گلدونهای بیچارم کلی پژمرده شده بودن، سریع بهشون آب دادم.

دوازده دی ساعت پنج و نیم بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه و برداشتن چند تکه لباس راه افتادیم سمت اردبیل، و حدودای ساعت هفت هم بعد از تموم شدن مراسم شام غریبان راه افتادیم سمت تبریز، ده رسیدیم تبریز، چون شام هم نداشتیم رفتیم جگر خوردیم و بعدشم خواب.

عکسها رو تو یه پست جداگانه میذارم

/ 9 نظر / 156 بازدید
آمارین

چقد دیر به دیر مینویسی دختر عالی بود عالی. کیف کردم. خوشم اومد به این میگن سفرنامه نویسی. منم خیلی دوس دارم برم بندرعباس. همه ش از خدا میخوام رام کارش بره بندر که قسمت بشه منم یه بار برم اونجا. با ماشین واقعا سخته و خیلی حوصله کردید که اینهمه راهو با ماشین خودتون رفتید. چقد حیف شد نشد یه ماهی خوب بخورید. خب ماهی دیگه ای غیر از شیر میخریدید. همه ی ماهیای جنوب خوشمزه ن ما عید که رفتیم ابادان همه جا بوی ماهی سرخ شده یمومد یعنی من داشتم ضعف میکردم حیف که 7 تا ماشین بودیم و عصر هم بود وقت غذا خوردن نبود. نمیشد همه رو بخاطر هوس من منتظر کنیم. ولی واقعا بوی خوبش هنوز توی مماخمه:دی

سحر

همیشه به سفر[ماچ]

گل❤پروانه

سلام عزیزم.خویی؟ وای عجب مشافرت متنوع و طولانی ای بوده. واقعا خسته نباشی. عکس خریدهاتو بزار ببینیم. ایشالا همیشه به مسافرت و خوشی[قلب]

ماهور

همیشه به سفر عزیزم ولی اخرش حیف شدا منتظر عکس هستیم

نیلوفر

دوست عزیزه همیشه همراهم.. عکسهای سیسمونی رو گذاشتم بیا ببین [ماچ]

کیانادخترشهریوری

میس یو خانمی[قلب] منم از بندرعباس رفتم قشم با همون اتوبوسهای دریایی[لبخند]

مریم

سلام الهه جان سال نو مبارک ...چه سفرنامه ی قشنگی نوشتی ...تو بند رعباس غذای هتل هرمز بالاخص بشقاب دریایی اش خیلی عالی و خوشمزه است ....

آمارین

پست فرنی ارد برنج رو چرا توی وبت نمیبینم؟