144

گلابتون عزیز خواسته که در مورد خاطرات بچگیمون حرف بزنیم، منم تصمیم گرفتم چند تائی بنویسم:

 

  • وقتی بچه بودیم و مدرسه نمیرفتیم با خواهرم همیشه روی پله ها خاله بازی میکردیم، از آنجائی که همیشه دوست داشتیم سوار اتوبوس بشیم و معمولاً با ماشین پدرجانمان بیرون میرفتیم، هی سوار اتوبوس که پله طبقه دوم خونمون بود میشیدیم و بعد زودی پیاده میشیدیم. ظهرها وقتی میخوابیدیم و مامانم یه جائی میرفت کار داشت، بیدار که میشدیم رو تخت مامان اینا کنارمون دو ت ابشقاب بزرگ پر از خوردنی و میوه بود تا باهاش سرگرم بشیم. الانم وقتی من بیدار میشم باید تو همون تخت یه چیزی بخورم بعد پاشم.
  • کلاس سوم راهنمائی که بودم یه معلم حرفه و فن داشتیم، وقتی سرکلاس درس میپرسید، فقط یه سوال میکرد اگه بلد بودی ده میشدی اگر نه که صفر، سه ماهه سوم بودم که اولین پری خانوم اومد و اون روز فکر من به شدت مشغول بود، فرداش حرفه داشتیم، این معلمه منو صدا زد و یک سوال پرسید و من با کمال افتخار صفر شدم.
  • اولین روز مدرسه من با ریختن پفکهام وقتی داشتم از پله ها پائین میومدم، همراه بود. اینقدر بچه لوسی بودم که خانوم کلانتری معلم کلاس اول به مامانم گفته بود، میخوای یه صندلی بیار دخترت جدا بشینه خیلی لوسه، از دست همه ناراحت میشه.
  • قبل از اینکه دادشم دنیا بیاد، مامانم یه بار باردار بود که بچه سقط شد، و اون روزا حال مامانم زیاد خوب نبود، منم هی میشنیدم که خونریزی داره و از این حرفا، اون روزا هم دائی مامانم از تهران اومده بود تبریز، اومد یه سر به خونه ما بزنه که من با آب و تاب داشتم در مورد همه چی حرف میزدم، فکر کنم مامان بیچارم از خجالت آب شده بود.
  • خونه مامان بزرگم (مامان_مامانم) یه خونه بسیار بزرگ در یکی از قدیمیترین و اصیلترین منطقه های تبریزه، یه حیاط بسیار بزرگ با چهار تا باغچه که وسط این چهار تا باغچه یه حوض سیمانی بزرگ بود و تو دو طرف هم خونه بود. هر وقت اونجا میرفتیم نرسیده مامانم کلی سفارش میکرد شلوغی نکنین، پابرهنه تو حیاط نرین (آخه مامان بزرگم خیلی وسواسی بود) مگه ما حرف گوش میدادیم، هر بار هم شلوغی میکردیم مامانم میگفت بریم خونه، دعواتون میکنم، حالا وقتی میخواستیم از در بیائیم بیرون، مامان بزرگم به مامانم میگفت حق نداری از گل نازکتر بهشون بگی، این حرف باعث میشد که ما هر آتیشی میسوزوندیم. یادش به خیر خدا مادربزرگم رو بیامرزه خیلی نازنین بود ماه بود
  • وقتی دانش آموز بودم به خاطر هر نمره زیر بیست یه قطره اشک باید میریختم تا آروم بشم، این عادت تا دانشگاه ادامه داشت، یادم میاد ترم سه که بودیم توی درس مدار یک استاد محترم فکر میکرد چون همه رتبه هامون عالیه خیلی نخبه ایم، چهل تا تست کارشناسی ارشد داده بود، از جلسه که اومدم بیرون، دل توی دلم نبود، گفتم من افتادم و زدم زیر گریه، فقط در حد چند قطره، نمره ها رو که دادن نمره من خیلی خوب شد و دوستم افتاد، داشت منو خفه میکرد، دیگه حق نداری گریه کنی، میگفت تو گریه میکنی من میافتم. یه بارم سر درس کنترل اینطور شد.

 

/ 6 نظر / 17 بازدید
آیلا

طفلک مامانت لابد کلی خجالت کشیده. خیلی بانمک بود ولی!

نگین

[خنده]چه خاطرات بامزه ای اون خونریزی که واسه داییت تعریف کردی خیلی با مزه بود[نیشخند]

آهو

چه خاطرات با مزه و جالبناكي داري دختر[نیشخند][قلب]

یک دانشجوی پزشکی

راستش من اینقدر از بچگیم خاطره دارم اصلا نمی دونم کدومشو تعریف کنم.به دایی چی گفتی.آره واقعا خدا نکنه بچه های کوچیک چیزی بدونن.[نگران][زبان]

بانو

خاطرات بچگی همیشه شیرینند... [لبخند]

آمارین

خیلی جالب بود[لبخند]