116_یادداشت پنجاه و هشتم_سال 1390

با دیدن سریال وضعیت سفید یاد روزهائی افتادم که شاید اینجا و کلاً در زندگیم اولین بار هست که دربارش حرف میزنم، روزهای جنگ و بمب باران، نمیدونم اقتضای کمی سنم بود که در باره اون روزها و ترسهاش با کسی حرف نزدم یا چیز دیگه هست، ولی میدونم که گاهی اوقات خوابهائی رو میبینم که توش جنگ هست و بمب باران

روزهای جنگ خونه ما دو طبقه بود و شمالی، زیر زمین نداشت، هر وقت آژیر قرمز زده میشد، میرفتیم خونه همسایه روبروئیمون که خیلی باهاش صمیمی بودیم و زیرزمین داشتن

روزهای آخر جنگ که همه داشتن میرفتن به دهات اطراف؛ خوب یادم میاد که ساعت هفت بعد از ظهر بود و مامانم در حال آبکش کردن برنج، که بابام اومد خونه و گفت با همون همسایمون یه خونه ای تو یه دهی پیدا کردن و قراره بریم اونجا، مامانم همونجور برنج رو توی آبکش گذاشت و شروع به جمع آوری وسایل کرد، چون قرار بود شبانه بریم، اون موقع داداشم هنوز به دنیا نیامده بود، بابام شورلت داشت، همون شب رفتیم تو دهی، دهی که یکی از ساکناش اتاق پذیرائی خونش رو به ما داده بود، کاری که فکر نمیکنم ما هیچ وقت انجام بدیم

نمی دونم چند روز بعد مادربزرگ و پدربزرگم (خدا رحمتشون کنه) به همراه خانواده دائیم هم آمدند پیش ما، مادربزرگم و زن دائیم وسواسی بودند، کلی هم ما رو اونجا دعوا میکردند، دست به این نزن، دستاتون رو بشورید، یعنی تحمل اون روزها و اونجا خیلی براشون سخت بود

پسر صاحبخونه که از ما بزرگتر بود و هر روز ما رو توی برف میبرد به دیدن منظره های اطراف، یادم میاد همین پسر اسمهای ما اینقدر بانمک تلفظ میکرد، حالا بعضی وقتها اگه بخوام خواهرم رو اذیت کنم، همونجوری صداش میزنم

یه روز مامانم قبل از ظهر مجبور شد بره از خونه یه چیزهائی بیاره که همون موقع ها بمباران شد و داشتیم  از ترس میمردیم

چیز زیادی دیگه ای یادم نمیاد، فقط امیدوارم دیگه هیچ وقت اون روزها تکرار نشه

ولی دوست دارم این سریال رو ببینم چون باعث میشه چیزهائی یادم بیاد که هر چند تلخه ولی همین که در موردش حرف میزنم یا مینویسم آروم میشم

 

/ 10 نظر / 13 بازدید
آهو

منم كوچيك بودم و واقعا يادآوريش برام يه جورهايي ترسناكه!![نگران] كاش هيچوقت جنگي در كار نباشه[لبخند]

بانو

منم دوست دارم این سریال رو..

بانوی اردیبهشت

اون روزا یه بخش تلخ از زندگی بچه های هم سن و سال ماست. منم همیشه یادمه که محل داییم اینا چقدر بمباران میشد و همسایه شون که همشون رفتند زیر خاک و ترکشی که بابام رو پشت بوم خونمون پیدا کرد و روزی که تو بارون پسر داییم که شهید شده بود رو دفن کردند و.... روزای بدی بود!

المیرا

من خیلی یادم نیست.ولی صدایه آزیرش همیشه تو سرم هست.امنیت تو کشور از هرچیزی بهتره

ماهور

lمنم امیدوارم هرگز اون روزها تکرار نشه هرچند اون دور هم بودنها هم صفایی داشت برای خودش اما به چه قیمتی؟

غزل

ما هم دسته جمعی رفتیم ده خیلی یادم نیست اما دور هم بودنش و رو دوست داشتم

سکوت جاودان

من هیچی بجز تعریفای دیگران یادم نمیات ولی تعریفاشم میترسونن منو

نسترن مامان باران

ولی من اصلا دوست ندارم فیلم یا سریالی درباره جنگ ببینم.با این که خیلی ماهایی که تهران بودیم ضربه از جنگ نخوردیم ولی خاطرات خیلی بدی به یادم میاد[ماچ]

آمارین

هنوز نمیتونم لینکت کنم:( راسی شما کدوم شهر هستید؟ من حنوب بودم زمان جنگ و خاطرات خیلی بدی از اون روزای نحس دارم

تنهایی

سلام من که اون زمان رو یادم نمیاد ولی واقعا چه دورانی بوده ! تلخ ولی پر از خاطره !