یادداشت سی و یکم_سال 1390

پدربزرگم (پدر مادرم) اهل یه منطقه نزدیک تبریز هست، که فقط ده دقیقه با شهر فاصله داره اگه میگم منطقه نه شهر کوچیکه نه ده، حتی شماره تلفنهاش هم پیش شماره ندارن، اواسط دهه چهل پدربزرگم تمام زمینهائی که تو این منطقه داشت رو به وزارت نفت فروخت که حالا تو این زمینها ادارات ما هستش و به کل منفک شد، البته دو پسر یکی از عموهای مامانم همچنان در اون منطقه هستند

خلاصه اینجا با تبریز خیلی فاصله نداره و فرهنگش عین تبریزه ولی ....

پنجشنبه و جمعه عروسی و پاتختی یکی از نوه های عموی مامانم همونجا دعوت بودیم، عروس بزرگه پسر عموی مامان یه خواهرزاده داره که هفده سالشه و حدود چهار سال پیش ازدواج کرده، البته نه ازدواج زورکی، خودش دوست بوده باپسره، و یه سالی میشه رفته خونه خودش و حالا این هانیه خانوم در سن هفده سالگی پنج ماهه که دو قلو بارداره، یعنی من وقتی شنیدم داشتم شاخ که سهله ...

حالا این مامان کوچولو که به نظرم نه به فکر خودش هست نه به فکر بچه هاش!!!!!!! چون به این زودیها باردار نمیشد، تو پاتختی اومد نشست درست زیر باند، این بانده یه صدائی داشت که من همش به فکر بچه ها بودم که چی دارن میکشن، مطمئناً خیلی چیزهای دیگه هم مطابق اینه

از روزی که اینو دیدم با خودم میگم حالا ما داریم زندگی میکنیم یا اونا؟؟؟؟؟؟؟

منی که نمیتونم کسی رو مطابق سلیقه ام پیدا کنم، روی هر کی یه ایراد میذارم، ولی اون چی؟ تو دوازده سیزده سالگی یه بار عاشق شده و ازدواج کرده شاید من بعد اون سن هزارها بار عاشق و فارغ شدم و پدر ملت رو درآوردم،

هانیه که فاصله سنیش با بچه هاش فقط 17 ساله خوبه یا من؟

هانیه خوبه یا من که میگم دوست ندارم هیکلم خراب شه؟

هانیه خوبه یا من که همه چیز رو موشکافی میکنم؟

هاینه خوبه یا من  که میگم آدم تا بلوغ فکری نداشته باشه نباید ازدواج کنه؟

من خوبم یا هانیه که مهمترین دغدغه اش لباس، طلا و مهمونی و از اینجور حرفاست؟

نمیدونم دچار تناقض شدم

 

پ ن 1: همچنان در مرحله حالگیری از خواستگار پست قبل هستم، روزی ده بار دعوا میکنیم، البته از حق نباید گذشت، پسر بدی نیست، خیلی رک و صادقه تا کوچکترین چیزها رو هم میگه و میپرسه، صبح یه چیزی گفت اینقدر حالش رو گرفتم که گفت انتقاد پذیر نیستی بعدشم گفت اشتباه کردم، اصلاً تحمل ناراحتی آدم رو نداره، خیلی به نظرم حساسه، شایدم من خیلی روم زیاده و خیلی بد میگم، چون من نه تو خونه و نه تو اداره کسی کاری به کارم نداره، زیاد ازم انتقاد نمیشه

 پ ن 2: جدیداً از کرم کنجدیهای عقاب خریدم خیلی خوشمزه هست، حتمآً امتحان کنید

 پ ن 3: امروز فیش حقوق این ماهم رو دیدم، یه پاداش تپل داشتیم، دست گلشون درد نکنه

 پ ن 4: شنبه پسردائیم دوباره گفت ازت خواهش میکنم اگه بهم علاقه داری یه باره دیگه به تهران برای زندگی فکر کن، منم بهش گفتم اصلاً تهران نیومدن من ربطی به علاقم نداره، من نمیتونم تهران انتقالی بگیرم، انتقالی به تهران حتی به تبعیت از همسر ممنوعه

 پ ن 5: شنبه رفتیم استخر، خیلی خوب بود، آهنگ گذاشتن به خاطر نیمه شعبان، حالا ملتم انگار زمین رو ازشون گرفتن تو آب میرقصیدن بیا و ببین، یه وقت فکر نکین لباسام جمع شده همچنان کنار میز منتظر شسته شدن هستند، فقط مایوم رو آب کشیدم گفتم کلر خرابش نکنه، آخه کلی بالاش پول دادم

حافظ نوشت

ببندم شال و میپوشم قدک را

بنازم گردش چرخ و فلک را

بگردم آب دریاها را سراسر

بشویم سر و دست بی نمک را

/ 7 نظر / 27 بازدید
نازی

الی جونم ابدا شک نکن که کار تو درسته. من الان از دست این دختره عصبانیم چیزی نگم بهتره. فقط این رو می‌گم که کارش جنایته! هم در حق خودش و حالا خودش به درک در حق اون دو تا بچه‌ی معصوم بیچاره‌ای که یه آدم بی‌فکر همینجوری الکی الکی داره می‌کشدشون اینجا. مطمئن باش فکر کردن و عاقل بودن بهتره! دست کم آدم مسوولیت کارهایی که انجام میده رو می‌پذیره. نه اینکه هرکاری عشقش کشید بکنه بدون اینکه یه ذره به تبعاتش فکر کنه! این پسره چرا دوباره پیداش شد؟؟؟ میام میزنمش ها[نیشخند] دوباره چی می‌گفت. خب واسه ما هم بگو[زبان] الییی یه چیز خیلی مهم! درست یادم نیست اما حس می‌کنم از یکی از نوشته هات حس کردم پسردایی‌ت رو دوست داری. آره؟ اگه اینطوریه یه کم مهربون تر به قضیه فکر کن. نه؟!

سحر

چی بگم واله عوضش هانیه راحته بی دغدغه زندگی میکنه مثل ما هزار جور بدبختی نداره که بهش فک کنه[چشمک]

مانا

سلام عزیزم ممنون از لطفت خیلی باحالی که حال خواستگارتو گرفتی کلی خندیدم ولی عزیزم زیاد هم سرسخت نباش مردا خیلی خرن اگه خرشون کنی مثل الاغ برات کار می کنن اگه مشکل اساسی باهاش نداری جواب بده بهش [گل]

همدم

به نه نظر من تعااااااااااادل......نه به شوری و کمال خواهی تو و نه به بی فکری و بچه بازیه هانیه ......[چشمک] امیدوارم مناسبت قسمتت بشه و خوشبخت باشی[چشمک]

بانوی اردیبهشت

والا منم از کار بعضیا سر در نمیارم، ولی مطمنا اون از تو بهتر نیست. البته به شرطی که زودتر تکلیف ما رو روشن کنی، یکیو انتخاب کن دیگه، دلمون اخبار عروسی میخواد خوب! خوب یکم به پسر داییت فکر کن دیگه، اصلا اون انتقالی بگیره بیاد پیش تو![چشمک]

سارا

سلام الهام جان من اولین دفعه هستش که دام میخونمت و چون خیلی باهات اشنا نیستم نمی تونم نظر خاصی بدم فقط مطمئنم که کار هانیه اصلا درست نیست و این جور که فهمیدم اصلا با روحیات تو هم جور در نمیاد

بهاره

سلام الی جان خوبی؟ راستشو بخوای منم گاهی اوقات دچار تناقض میشم... اینکه بچه بیارم یا نه؟ بچه خوبه یا نه؟آینده اش چی میشه؟ فقط بخاطر خودم که تو ایام پیری تنها نمونم درسته که بچه دار بشم؟ تربیتش چی؟ مسئولیتش چی؟ ...... بعدش غبطه می خورم به حال بعضی از آدمایی که همینجوری الله بختکی و محض خالی نبودن عریضه بچه دار می شن بدون هیچ حساب و کتابی... بدون اینکه فکر کنند آیا وقت و حوصله کافی دارند برای تربیت این بچه؟ می تونن از پس مسئولیتهای سنگین بچه داری بربیان؟ والا بهشون حسودیم میشه چون معمولا بدون فکر کار می کنند زود تصمیم میگیرند و زودم عمل می کنند اغلب موارد هم اطرافیان عاقل و مسئولیت پذیری هستند دور و برشون که مواظب خودشون و بچه هاشون باشند... خوش به حالشون. دوستم خوب به خدمت شاه دوماد داری میرسیا[چشمک] در مورد کرم کنجد هم باهات 100 درصد موافقم... خیلی خوشمزه ست[تایید]فقط لامصب بدجور پرکالریه[نگران] من عاشق شعر این پستم... مرسی[گل][ماچ]