یک روز از یک زندگی

ظرفهای شام دیشب رو با صبحونه امروز میچینم توی ماشین ظرفشوئی. کف آشپزخونه رو طی میکشم، روی میز رو تمیز میکنم. دو پیمانه برنج خیس میکنم،  با خودم میگم خورشت چی درست کنم؟ آخه نیما خیلی بد غذاست مخصوصاً در مورد خورشت. همیشه آبش رو میخوره. وقتی هم که دوست بودیم بیرون میرفتیم تو انتخاب غذا مشکل داشت. اگه کباب میگرفتیم، من کباب اون رو میخوردم و اون گوجه من رو.

تصمیم میگیرم کباب درست کنم، آخه هم راحته هم اینکه نیما دیگه به خوردنش عادت کرده. دو تا کباب آماده که تو نایلون گذاشتم از تو فریزر می یارم بیرون و میذارم تا یخش آب شه

میرم تا دوش بگیرم

توی حموم لباسهام رو هم خودم میشورم آخه از دوران مجردی عادت ندارم منتظر شم تعداد لباسها زیاد شه بریزم تو ماشین.

میام بیرون آب برنج رو میذارم تا بجوشه

تلفن زنگ میخوره، خواهر شوهرمه، بعد سلام و احوالپرسی میگه چه خبر؟ یه جوری میگه که دلم میریزه. میگم چطور؟ میگه دیشب خواب دیدم. دلم آشوبه. میپرسم چی؟ میگه خواب دیدم که یه پسر ناز دارین. میگم خودت که نیما رو میشناسی زیاد بچه دوست نداره.

گوشی رو قطع میکنم. به فکر میرم، یاد اولین روزی میافتم که دیدمش سال چهار بودم که با نیما اومد دانشکده، سال آخر پزشکی بود، بعدها نیما گفت خواسته بود منو ببینه.

یادم میافته از پنجشنبه هفته قبل که مهمون مادر شوهرم بودیم بهش زنگ نزدم. یه زنگ بهش میزنم خدا خدا میکنم وقتی دارم باهاش حرف میزنم خواهر شوهرم نیاد پائین، آخه با خانوادش ساکن طبقه دوم خونه مادر شوهرمه. میگه خوبی دخترم؟ میگم شرمنده دیر بهتون زنگ زدم. میگم نه عزیزم شما خوش باشین منم خوشم. کمی حرف میزنیم میگم بابا مطبه؟ میگه آره. میگم سلام برسونین و قطع میکنم.

دوباره تلفن زنگ میخوره. نیماست. میگه چکار میکنی؟ چیزی میخوای؟ میگم نه دوش گرفتم دارم غذا درست میکنم. میگه موهاتو خشک کن اگه مثل پریروز سردر بشی از قرص خبری نیست، جوابی نمیدم. میپرسم کی میای؟ میگه ساعت نه، میگم زود بیا. میگه خرید داری؟ میخوای بری بیرون؟ یعنی اینکه نمیتونه زود بیاد. خیلی بهش احتیاج دارم. تمام فشار امروز که ناشی از خواب دیشبه بغضم رو میترکونه و میزنم زیر گریه. هی میگه چیه؟ چی شده؟ فقط میگم هیچ چی و قطع میکنم.

میرم برنج رو دم میکنم. کبابها رو سرخ میکنم و سالاد رو درست میکنم.

ساعت میشه هفت و نیم یه چائی برای خودم میریزم و میام روی کاناپه میشینم تا بافتنیم رو ببافم که در باز میشه و نیما میاد تو.

میگم قرار بود دیر بیای؟ میگه گریه کردی دلم به حالت سوخت. به روی خودش نمیاره.

میدونه اگه بخوام خودم میگم.

شام میخوریم، حوصله شستن ظرفها رو ندارم میگم با ظرفهای ناهار فردا که خونم با هم میشورم.

نیما داره چائی میخوره آخه عاشق چای هست.

فیلم میبینیم، در حالی که سرم رو تکیه دادم به سرشونه اش. این کار خیلی آرومم میکنه.

میریم که بخوابیم، نیما میگه: تو رو جون عمه ات خواب نبینی. دیشب اصلاً نتونستم بخوابم.

چشمهام رو میبندم و از ته دل خدا رو شکر میکنم که خواب دیشب واقعیت نداره.

/ 0 نظر / 21 بازدید