حرف دویست و سی چهارم

از صبح این صفحه رو باز کردم که بنویسم ولی نمیتونستم، بالاخره دستم رفت به نوشتن

23 شهریور دومین سالگرد ازدواجمون بود که یه مهمونی خودمونی با حضور خانوادهامون داشتیم

فردای و پس فرداش هم درگیر یه سری خرید و جمع و جور کردن خونه و آماده شده برای مسافرت بودیم

26 شهریور با پرواز کرندن رفتیم آنتالیا

به مدت هفت روز، میتونم بگم بهترین مسافرت عمرم بود خیلی خوش گذشت

2 مهر یعنی در حقیقت بامداد 3 مهر برگشتیم

4 مهر وقت پری خانوم بود، نیومد، تا 6 مهر فرصت داشت که بیاد

7 مهر وقتی از اداره برمیگشتم رفتم بی بی چک بخرم، بارون نم نم میومد، بالاخره سومین داروخونه ای که رفتم باز بود و خریدم، برگشتم خونه، تست کردم، مثبت بود، خیلی کمرنگ، زیر نور پشت پنجره دیدم واقعاً مثبت بود، با اشک خوشحالی به سمت بالکن رفتم و در حالی که بارون میومد خدا رو شکر کردم و برای چند نفری دعا کردم، اون روز به همسری نگفتم، میخواستم آز بدم بعد بگم

8 مهر صبح اول وقت یه بی بی دیگه چک کردم که مثبت بود، عصری به همسری گفتم میخوام برم ضدآفتاب بخرم، رفتم آز دادم و برگشتم خونه، ساعت هفت زنگ زدم برای جواب خانومه کلی گفت نمیشه پای تلفن بگم ولی راضی شد، گفت بتاتون 205 هستش،نیم ساعت تا اومدن همسری فرصت داشتم، شلوار بگی خوشگلی که برای نی نی مون خریده بودیم رو از تو کمد درآوردم و دو تا بی بی چک رو گذاشتم تو جیبهاش، ساعت هفت و نیم همسری اومد وقتی شلوار رو کانتر دید گفت این چرا اینجاست، گفتم برات یه هدیه دارم، این ور و اون ور رو گشت گفتم جیبهای شلوار رو ببین، بی بی چکها رو دید ولی اولش متوجه نشد، بعدش یهو گفت حامله ای، سریع رفتیم جواب آز رو گرفتیم و شام هم رفتیم بیرون

14 مهر دوباره رفتم آز دادم که بتام 2314 بود

15 مهر رفتم دکتر یه سری توصیه ها کرد و برای 11 آبان واسه سونوی قلب نوبت داد

18 مهر عصر یه بار لک دیدم

19 مهر عصر رفتم دکتر برام سونو واژینال نوشت، با کلی پارتی بازی همون شب انجام دادیم که نتیجه اش یه ساک حاملگی به اندازه 9 میلیمتر بود، سن ساک هم پنج روز از سن پری کوچیکتر بود، جواب رو که به دکتر نشون دادم، برام شیاف سیکلوژیست و آسپیرین دادة یه هفته هم استعلاجی

23 مهر دوباره لک دیدم

26 مهر دوباره رفتم دکتر، باز برام سونو نوشت چون گفت ممکنه رشدش متوقف شده باشه

27 مهر روز تولد داداشیم سونو رو انجام دادم، نتیجه اش جنین زنده با ضربان قلب منظم، مایع آمینوتیک اندازه و سن شش هفته بود از خوشحال بال درآوردم، دوباره یک هفته استعلاجی برام نوشت

دکترم رو عوض کردم چون خیلی تو دل آدم رو خالی میکرد، دکتر جدید که رفتم برای هشت آذر بهم وقت سونوی ان تی داد

15 آبان دوباره لک دیدم، شبش رفتیم به تنها بیمارستان تبریز که سونو داره ولی نتیجه سونو، ساک حاملگی خالی بود

17 آبان با کلی پارتی بازی از بهترین سونوگرافی وقت گرفتیم، نتیجه ساک حاملگی به ابعاد 23*21 میلیمتر بود بدون قطب جنینی، دنیا مثل آوار روی سرم خراب شد، از اتاق سونو که اومدم بیرون نتونستم منتظر جواب بشم و رفتم تو ماشین نشستم، نتیجه رو بردم به دکتر نشون بدم، دکتر ده تا قرص سیتوتک داد، گفت کوچیکه با قرص دفع میشه اونها رو هم باید از هلال احمر میگرفتیم موند برای فردا، رفتیم خونه

18 آبان صبح با کلی درد بیدار شدم، همسری سرش گیچ میرفت، رفتیم کلینیک ویروسی بود که گوش میانیش رو تحت تاثیر قرار داده بود، بهش سرم و آمپول زدن در این حین هم من رفتم قرصها رو بگیرم سختترین کار دنیا، برگشتم خونه، همسری اومده بود، و میخواست بخوابه قرصم رو خوردم، شروع کردم به کار کردن، آخه یه ماهی بود که استراحت بودم، احساس میکردم همه جا کثیفه، جارو، گردگیری، طی خلاصه کلی کار کردم، بعدش سوپ قلم پختم و شوید پلو با میگو درستیدم، تو خونه احساس خفگی میکردم، عصری رفتیم رفاه تا کمی خرید کنیم، بعدش رفتیم رستوران سلطان لاله پارک، همسری هر کاری میکرد که یادم بره ولی مگه میشد، تو رفاه و لاله پارک فقط بچه میدیدم، شبش دردم خیلی زیاد بود، ولی دوست نداشتم برم بیمارستان با قرص سر کردم تا صبح شد و خیس عرق بیدار شدم

خلاصه در طی چند روز آینده نی نی عزیزم کامل رفت

24 آبان رفتم سونو که نشون میداد ساک حاملگی و جفت دفع شده فقط بقایای خفیف هست که دکترم گفت اشکالی نداره، برام آمپول ب 12 و ب کمپلکس نوشت، با قرص روی، اسید فولیک و آسپرین؛ قراره هشت آذر هم یه آز بتا بدم درست همون روزی که قرار بود برم سونوی ان تی

دکترم گفت برای علت یابی الان زوده، قراره یه ماه دیگه برم تا یه سری برام آزمایش بنویسه، البته من کلی آزمایشهای قبل بارداری رو انجام داده بودم و مشکلی نبود

امروز بعد ده روز اومدم سرکار با دلی که دیگه نی نی نداره

امروز یک ماه از روزی که فهمیدم نی نی قلب داره میگذره ولی حیف که قلبش زیاد نتپید

/ 1 نظر / 20 بازدید
آمارین

خیلی خیلی ناراحت شدم اما نا امید نباش الهه جون خیلی از بچه های وبلاگی این روزها رو گذروندن و راه تورو طی کردن اما الان شکر خدا نینیهاشون توی بغلشونه ایشالله شما هم به وقتش یه نینی گل دنیا میاری