125_یادداشت شصت و هفتم_سال 1390

خواهرش رو شوهر دادیم رفت، البته من نه ها

من و اون فقط غصه خوردیم و حسرت کشیدیم که باید ما هم چند سال پیش یه همچین روزهائی رو میگذرونیم، سراسر هفته پیش هوای دلمان ابری ابری بود، نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم، آخه قسمت اعظم این مشکلات متعلق به من و خانواده منه

جمعه دو هفته قبل، بله برون بود، منم هم اون روز خونه دوستم مهمون بودم، نمیشد که نرم و اون تنها موند، نمیدونم چکار کرد منم تو مهمونی اصلاً حواسم به چیزی نبود، منی که تو خونه خودمون دست به سیاه و سفید نمیزنم پا شدم تو چیدن میز عصرونه و غذاها کمک کردم، فقط میخواستم ساعتها زودتر بگذرن و برگردن خونه ببینم چطوره

یکشنبه که رفتند برای آزمایش خون، گریه نکردیم بغضمون رو قورت دادیم

روز عید غدیر رفتند خرید آینه شمعدان، حلقه و ... ما هم رفتیم استخر هر جفتمون تا کمی ریلکس بشیم، من که فقط تو جکوزی نشستم و فکر کردم به روزهائی که گذراندیم کنار هم و روزهائی که خواهیم داشت

حدود یه هفته ای میشد که با خدا قهر بودم حتی نماز هم نمیخوندم ولی یکشنبه هفته پیش یه لحظه دلم هواش رو کرد و تو اداره رفتم نماز ظهر و عصرم و خوندم، بهش گفتم خدایا هر چی که میدی لیاقتش رو بده و هر چی که نمیدی صبر و توانائیش رو بده تا تحمل کنم، قرآن نذر کردم تا جز هشت هم خوندم، فقط میخواستم روز عقد که جمعه بود آروم باشه، اینقدر به خدا التماس کردم که خدایا واسه اون روز بهش توانائی بده تا بغض نکنه، آخه منم دعوت بودم واسه مراسم عقد، نمیشد هم که نرم اگه اون بغض میکرد اشکهای منم شرشر پائین میریختن

اوج ناراحتی من عصر چهارشنبه بود، زدم به صحرای کربلا، توی اتاقم اینقدر گریه کردم که اندازه نداشت، چند بار صدام کردن جوابی ندادم تا مامانم اومد تو، میدونست چی شده ولی به روی خودش نمیاورد، بابام اومد، کلی دلداریم داد، ولی مگه من آروم میشدم، کلی حرف داشتم که بگم ولی چیزی نگفتم میخواستم ازشون گلایه کنم، برای همه زبون دارم هزار متر، هیچ وقت نتونستم تو روشون واستم و بگم من اینو میخوام

واقعاً باید از صمیم قلب از خدا تشکر کنم، به خاطر آرامشی که از پنجشنبه عصر تا بعد از عقد داشت، با آروم بودن اون منم آروم بودم

جمعه هم ساعت هفت عقد کردن، هر کاری که از دستش برمیومد برای خواهرش کرد، امیدوارم اونم جبران کنه، بهش گفته بود سر عقد دعا کنه، امیدوارم دعاش مستجاب بشه، منم براش قند سابیدم، امیدوارم خوشبخت بشن

از اون روز هم بدک نیست، یعنی جفتمون بدک نیستیم ولی تو فکریم، فکرهای جورباجور

من که ترجیح میدم تو چشماش نگاه نکنم تا غمش رو نبینم

همه زندگیم تعطیل شده، این روزها خوابیدن و فکر کردن کار مورد علاقه منه

/ 8 نظر / 19 بازدید
غزل

توی دعای عرفه معنی این جمله دعای امام حسین رو خیلی دوست دارم که خدایا کمک کن تا اون چیزی رو که تو زود میخواهی ما دیر نخواهیم و آنچه را تو دیر می خواهی ما زود نخواهیم با فکر زیاد نری توی وادی افسردگی که از داشته هات لذت نبری

اهه من چقدر تلخ شدی عزیزم این چه حکایتیه ؟؟/ در عین شیرینی تلخی

کیانادخترشهریوری

الی من نفهمیدم جریان رو...عقد کی بود؟خواهر شهرام؟

سکوت جاودان

این دوست قدیمی کیه اونوقت ؟

گلابتون بانو

الی جون من نفهمیدم این همه ناراحتی برای چی؟ صرفا برای این که خواهرش زودتر ازدواج می کنه؟یا چیزای دیگه هم هست؟ دوستت باید از شادی خواهرش خوشحال باشه...

بهاره

الی جان منم دقیقا اون چیزی رو میخواستم بگم که غزل گفت... شاید باید اعتماد بکنیم به خدا و مصلحتی که برامون درنظر میگیره... بهترین کار ممکن رو تو کردی که از خود خدا برای دوستت صبر و آرامش طلب کردی... دوستت باید قدر تو رو خیلی زیاد بدونه که اینهمه با مهربانی و وفادارانه هستی کنارش[گل] مراقب خودت باش عزیزم[گل]

کوثر

هر وقت میام این پستت رو می بینم دوستم یه آه میکشم و میرم . من از اول همراهت نبودم دوستم و نمیدونم داستانت رو ولی از خدا میخوام که به اونی که میخوای برسی .

سکوت جاودان

آهان من فهمیدم [پلک]