یادداشت نهم_سال 1390

خیلی حالم گرفته است، حوصله هیچ کس، هیچ حرف و هیچ کاری رو ندارم

دلیلش رو هم خودم خوب میدونم ولی کاری از دستم برنمیاد، خیلی فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم

هیچچیز راضیم نمیکنه، فقط میدونم شاد نیستم، این، اون زندگی نبود که منمیخواستم، غمگینم از ته دل از صمیم قلب ولی شاید هیچ کس نتونه اینو ازقیافم و از رفتارم بفهمه؛ ولی تو دلم یه طوفانیه که چاره ای نداره

دلم یه آغوش گرم، یه سینه میخواد که سرم بهش تکیه بدم و های های گریه کنم، هر چند که گریه هم فایده ای نداره

خیلیوقتها با خودم میگم اگه تا آخر عمرم توی شادی غرق بشم، باز نمیتونه جبراناین روزها رو بکنه، میدونم اگه روزی یاد این روزهای سخت بیافتم میزنم زیرگریه همونطور که الان اشک توی چشمام جمع شده

تنهاچیزی که بهم انرژی میده کلاس ورزشه که این هفته نتونستم برم، یعنی یکشنبهتا دم باشگاه رفتم ولی دلم خرید میخواست در نتیجه نرفتم

دیروز هم تولد بودم، همه میزدن میرقصیدن منم همونطور ولی فکر و دل و روحم جای دیگه بود اونجا نبود

حتی نمیتونم نماز بخونم، یعنی نمیخونم واقعاً نمیتونم

پریروزبرا ناهار مهمونی مکه دعوت بودیم با خودم میگم مکه، خونه خدا، چرا خدابرای من توی این روزها اینقدر غریبه شده، منی که از بچگی با خدا حرف زدمنماز خوندم، همیشه ازش کمک خواستم، مگه چیکار کردم که اینطور ازش دورافتادم که دیگه حتی صدامو نمیشنوه شایدم بهتره بگم یه کاری میکنه که نشنوه

این هفته نه کار کردم نه زندگی ، خسته ام خیلی خسته

 حافظ نوشت:

یا رب این نوگل خندان که سپردی بمنش

میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت بصد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

/ 0 نظر / 18 بازدید