حرف دویست سی و هفتم

یکشنبه قرار بود مامانم اینا از مشهد برگردن، منم اون روز وقت دکتر داشتم برای ساعت پنج و نیم که تا هشت شب طول کشید و نتونستم به استقبال مامانم برم، دوست داشتم برم خونشون رو یه جارو بزنم و یه غذایی بپزم تا مامانم بیاد ولی نشد، دکتر هم برام یه آزمایش ژنتیک نوشت احتمال داد خونم زود لخته میشه، برای همسری هم یه آز نوشت، هنوز آزمایشها رو انجام ندادیم

دوشنبه از اداره مستقیم رفتم خونه مامانم، دلم براش تنگ شده بود، کلی سوغاتی برام آورده بود، یه دیگ مسی، زعفرون، ادویه، زرشک، نبات به همراه یه تکه نون که روز جمعه بعد از دعای ندبه داده بودن، آبجیم هم برام یه بلوز، ادویه، سه تا تزئین یخچال و یه جانماز آورده بود. همون روز بابای همسری قربونی کشته بود که همسری بعد از ادارش رفت و گوشت و جگر سهم ما رو گرفت.

دیروز وقتی از سرویس پیاده شدم هوا خیلی سرد بود و اندکی بارون میومد، سرما و گرفتگی هوا خیلی منو غمگین میکنه، اول رفتم سبزی فروشی و به و فلفل دلمه ای خریدم، میخوام چای به درست کنم، بعدش رفتم سوپر تا سبزی خوردن و شیر بخرم، که سبزی خوردم نداشت دوباره رفتم سبزی فروشی و سبزی خوردن خریدم و رفتم خونه، خریدها رو گذاشتم رو کانتر و رفتم خوابیدم تا شش

بعد که بیدار شدم اول برای امشب خورشت کرفس درستیدم آخه همسری شیفته، بعد مواد سوپ خامه ای رو رنده کردم و گذاشتم بپزه، بعد ظرف شستم، ماهی سفید رو شستم و گذاشتم خشک بشه، بعد دنبه گوشت نذری رو خرد کردم، در این اثنا بود که همسری اومد، بعدش جگر رو خرد کردم، لباسا رو انداختم تو ماشین و شروع به پاک کردن سبزیها کردم، برای شام هم خوراک جگر میخواستم درست کنم

همسری هم نشسته بود و با موبایلش بازی میکرد، منم یهو گفتم خسته نشی یه وقت، بعدش گفت من که همیشه کمک میکنم، منم گفتم کمکهای موقع بارداری هم به خاطر بچه ات بود، وگرنه از وقتی فهمیدی بچه ای درکار نیست کاری نکردی، باور کنین راست میگم از روز شنبه 17 آبان هیچ کمکی نکرده، حتی در اون دوران سقط که من اصولاً باید استراحت میکردم، ولی به خاطر گرم شدم سرم همه جای خونه رو تمیز میکردم، کارم شده بود شستشو و پخت و پز، اولش هیچ چی نگفت وقتی من گفتم چرا سایلنت شدی ناراحتیش رو ابراز کرد، غذاش هم که تموم شد بلند شد و ظرفهاش رو شست بعدشم زود رفت خوابید

من هیچ وقت از کار کردن خسته نمیشم، هیچ وقت هم اعتراض نمیکنم، ولی یکی از شعارهای همسر من برابریه منم واسه اون گفتم، البته دلمم ازش پر بوداااااااا به خاطر بی تفاوت بودن این مدتش

/ 1 نظر / 11 بازدید
زندگی

سلام، صبح زیبای پاییزی بخیر و شادی. عزیزم همه مردا همینطورین ... اگه غیر این بود باید تعجب می کرد، همسر منم یه تنبل همه جانبه هست!