یادداشت سی و نهم_سال 1390

چند روزه بدجوری کلافه ام و با خودم درگیر، آخه داریم به شبهای قدر نزدیک میشیم، از طرفی خیلی دوست دارم و دلم میخواد برم و از طرفی هم میگم این هشت سال اخیر که رفتی چی شد؟

همین تناقضها خیلی عصبیم کرده

راستیتش من توی این چند سال اخیر خیلی دعا کردم ولی هیچ جوابی نگرفتم، بابا صبر منم دیگه تموم شده به انتهاش رسیده، تازه لبریزم شده

یادم نمیاد اولین باری رو که دعا کردم برای چی بود، ولی خوب یادمه که برای امتحان تیزهوشان سوم راهنمائی، کنکور کارشناسی، کنکور فوق و استخدامم کلی دعا کردم البته جواب همشون رو هم گرفتم

ولی این مورد آخر دیگه پدرم رو درآورده، منو نسبت به زمین و زمان بی انگیزه کرده، وقتی تعداد موهای سفید امیر رو میبینم و یادم می افته که همه اینها به خاطر من سفید شدن و اون شادابی جاش رو به غم داده، حالم بدجوری گرفته میشه

دیشب که کلاً داغون بودم، نشستم چهار صفحه توی دفتر خاطراتم نوشتم و دو تا قرص خوردم تا کمی آروم شدم

شب روز مادر یه اتفاقی افتاد که به خدا قول دادم هیچ وقت فراموشش نکنم، آخه اون روزها دو هفته ای بود که نمازم نمیخوندم، کلی باهاش حرف زدم بهش قول دادم ولی هیچ چی نشد که نشد!!!!!!!

خدایا منو ببخش بدجور دلم میخواد بیام، ولی میدونم بیام تا چند وقت امیدوارم ولی بعدش دوباره میرسم به همین جا، پس بهتره نیام

خدایا من خیلی به در خونت اومدم، یه گوشه چشمی بهم نشون بده تا منم یه کوچولو امیدوار بشم خوب

 

بگذریم و اما پی نوشتها

 

پ ن 1: گفتم که با نرم افزار، پیامکها و تماسهای شهرام رو نیست میکنم و اونم فهمیده، شنبه دیدم یه بسته پستچی اداره آورد، توش یه نامه بلند بالا بود، یعنی مردم از خنده ارتباط به روش عهد بوق، منم پارش کردم ریختم دور البته خوندمش بعد، پریروز هم دوباره به لیلا زنگ زده بود، که لیلا میگفت خیلی تند گفتم تمومش کنین دیگه

 

پ ن 2: یکشنبه برای افطار مهمونی داشتیم، فامیلهای مامان جانم بودن

 

پ ن 3: امروز مهمون خاله بابام هستیم، البته تو رستوران، میخوام یه لاک خوش رنگ بزنم و کفش نوهام رو بپوشم

 

پ ن 4: فردا هم باز مهمون داریم، فامیلهای بابام

 

پ ن 5: این روزها که خیلی مغازه ها حراج دارن، دلم میخواد برم و کلی خرید کنم، البته دو جفت کفش و یه شال و یک کیف و یه پیراهن خریدم ولی بازم دلم میخواد، البته کلاً کمدم دیگه جا نداره

/ 17 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

خریدات مبارکه الی جون..................مطمئن باش کار خدا بی حکمت نیست [لبخند]..............سعی کن این شب ها رو از دست ندی

رزیتا

الهه جونم از من میشنوی برو ... اونقدر ازش بخواه که بده...همیشه بگو اگه صلاحه بده...خدا دوست داره صدای بنده های عزیز کردشو زیاد بشنوه برا همینه که گاهی طول میکشه تا یه دعا رو اجابت کنه....من و دخترمم دعا کن عزیزم....

نگین

عزیزم هیچ وقت از دعا کردن غافل نشو شاید واقعا حکمتی داره

کیانادخترشهریوری

راستش این خرید از حراجیها واسه من شده یه مرض! به هیچوجه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و د..بخر[خجالت]

ملیحه

گاهی وقتا ما یه چیزایی از خدا میخوایم که در برابر اون نعمتی که خودش قراره بهمون بده چیزی نیست.به خاطر همین به خواسته ما اهمیتی نمیده.

غزل

خدایا کمکم کن هر آنچه را تو زود میخواهی دیر نخواهم و هر آنچه را تو دیر می خواهی زود نخواهم امیدوارم اشتباه نگفته باشم اما اصل مطلب اینه که خدا کمکم کن خواسته ها مون یکی باشه

پريسا اديسه

[بغل] زمانش مهم نيست الي جونم. . . من هر وقت دلم بگيره با خدا حرف مي‌زنم. . . بي‌واسطه ء امام و پيغمبر و اينا. . . هميشه هم جوابمو مي‌گيرم ازش. . .

پريسا اديسه

منم مهموني مي‌خوام. . . منم لاك مي‌خوام. . . [زبان] خيلي دلم يه مهوني ِ شلوغ مي‌خواد. . . از اونا كه تا يه هفته آدم سر حاله. . . اميدوارم خوش بگذره بهت عزيزم [ماچ]

نسترن مامان باران

سلام الی جون.منم مدت هاست دچار این تناقضات شدم و واقعا نمی دونم خدا ی قراره جوابم رو بده.البته من خیلی ادم معتقدی نیستم ولی بارها خدا رو از ته دلم صدا ردم.جواب داده بهم خیلی وقتا ولی ما ادما صبرمون کمه.متاسفانه خیلی چیزا رو هم جواب نداده[ماچ]

ترنگ

کجائی؟ هنوز کلافه ای؟