یادداشت بیست و پنجم_سال 1390

میخوام درباره جلسه ای که تو این پست گفته بودم صحبت کنم

اون جلسه یه مراسم خواستگاری بود، پسری که از اولین لحظه دیدنش به دلم ننشت و انرژی مثبتی ازش نگرفتم، ولی برای احترام هم شده چند باری باهاش حرف زدم

فوق لیسانس فیزیک داشت و کارمند بود، با یه قیافه معمولی، که خواهرم میگفت خوبه

از حرفهاش میشد فهمید عالم و آدم رو مسبب خیلی از شکستهای زندگیش میدونه، احساس کردم از زندگیش راضی نیست و خودش رو با خیلیها مقایسه میکنه

برخلاف من که در اوج ناراحتی هم کسی از غم درونم خبردار نمیشه بود

در کل پسر بدی نبود، پنج سال از من بزرگتر بود، اخلاقش خوب بود، ترجیح میداد وقتی عصبانیه محل رو ترک کنه و فکر کنه بعد تصمیم بگیره که چی بگه درست برخلاف من

دفعه دوم که اومدند، یه دسته گل آورده بود، که به نظرم خوب بود، ولی من گفتم سلیقه خودش نیست، حتماً به گلفروش گفته بود که به سلیقه خودش یه دسته گل بده، آخه نزدیک خونه اونها یه گلفروشی بسیار عالی هست

از بچه نگه داشتن خوشش نمیامد، ظرف شستن رو دوست نداشت، غذا بلد نبود بپزه، میگفت غذای بیرون بده، ترجیح میداد بچش توی خونه بزرگ بشه و مهد نره، به نظرم از دیدن اون همه عروسک تو اتاقم خندش میگرفت، وقتی فهمید خیلی به خرید علاقه دارم گفت من وسلیه خوب میخرم منم گفتم منم وسلیه خوب میخرم ولی زیاد میخرم، زیاد مسافرت نمیرفت، کارش راحت بود ولی حقوقش معمولی، فیزیک رو دوست نداشت ولی میخواست ادامه بده،

گفت چون تازه خونه خریده، نمیتونه طلا بخره و عروسی بگیره، ترجیح میده یه مراسم عقد ساده باشه، منم گفتم اگه من وقتی جهیزه میخرم بگم وسایل آشپزخونه نمیخرم چون نمیتونم چی میگین؟ جوابی نداد

اتاق من همیشه شلوغه، روزی که قرار بود بیان کمی اتاق رو مرتب کردم و کلی وسایل گذاشتم مابین میزم و دیوار و بعد هم صندلی خودم رو گذاشتم جلوی وسایل تا دیده نشن، گفتن ایشون هم رو کاناپه میشه، موقع صحبت وقتی یادم میافتاد خندم میگرفت

وقتی از اتاق رفتیم بیرون، مامانم گفت: میوه تون رو بفرمائید، که یه تکه سیب فرمودن ولی شده بود، دور از جون مثل برج ...، فکر کنم انتظار داشت من بگم اشکال نداره، هر طوری خواستی مراسم بگیر و هر چی خواستی بخر، من عقده طلا نداره، خودم به اندازه کافی دارم ولی قبول نمیکنم با این شرایط ازدواج کنم، چون مطمئنم که پشیمون میشم، من دوست دارم عروسی بگیرم، لباس عروس بپوشم و برم آتلیه هزار تا ژست بگیرم و عکس بگیرم و بعد سالها عکسها را نگاه کنم و یاداون روز بیافتم

بار دوم که اومدن وقتی شربت تعارف میکردم، یه لبخندی بهم زد، منم یه نگاهی کردم که فکر کنم ترسید

خولاصه نتیجه ای نداشت، تازشم این همه جلو رفتن بیشتر به اصرار مادرم بود

 

پ ن 1: چهارشنبه هفته پیش بالاخره هدیه روز زنمون رو دادند، یه کارت هدیه سینا به مبلغ 110 تومن با جمله وزین روش، عکسشو میذارم

 

پ ن 2:امروز یکی از ناهارهای ادارمون آبگوشت بود، با دوغ، سنگک و سبزی خوردن

 

پ ن 3: امشب برای عروسی پسردائیم داریم میریم تهران

 

پ ن 4: این ماه 410 تومن پاداش گرفتم، در فکر برنامش هستم

 

پ ن 5: بهار 1390 هم داره تموم میشه

 

حافظ نوشت

در خرابات مغان نور خدا میبینم

این عجب بین که چه نوری زکجا میبینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه میبینی و من خانه خدا میبینم

/ 9 نظر / 7 بازدید
بهاره

کار خوبی کردی الی جان... بعضی از این آقایون ماشالله انقدر رو دارند که آدم رو همینجور حیرون میذارند... نه میخواد خرج کنه نه یه قرون مایه بذاره اونوقت از اونطرف انتظار بهترین جهاز و بهترین چیزها رو هم داره... تازه من مطمئنم رو درآمد خانمش هم حساب می کنه همچین آدمی... ایشالا عروسی بهتون خوش بگذره حسابی و نیز امیدوارم خوشبخت بشوند عروس و داماد[گل]

نازی

چه عجججججججب این کامنت دونی رو باز کردی. داشتم خفه میشدم من!!! هی الی!!! خوب حقوق می‌گیریا ناقلا! بیا با هم شریک شیم خب[نیشخند] خب حال پسره رو جا اوردی. دستت در نکنه. بچه پرررررووووویی بوده ها..... آخ اگه بدونی اون آبگوشت و نون سنگک چقدر دلم رو آب انداخت. دلم لک زده واسه نون سنگک. عااااشقشم. عروسی هم کلی خوش بگذره عزیزم[ماچ]

همدم

[چشمک]ایشالا هر کسی خیر و صلاحته و خوشبخت میشی باهاش نصیبت بشه کار خوبی باید داشته باشی ...قدرش را بدون ....اما اینجا من جای تو بودم مبلغ نمینوشتم .....یه وقت کسی چشمت نزنه[نگران]دوستمی بهت میگم[قلب]

سحر

کار خوبی کردی عزیزم عروسی یه بار تو زندگی اتفاق نیفته و به نظر من باید به بهترین نحو انجام بشه[ماچ]

الی

اره دوستم پسرا خیلی پرو شدن و انتظارای بی جایی دارند منت می ذارند همه اینا وظیفس نداری زن نگیر مجبور نیستی یکی و دور از جون بدبخت کنی قسمت باشه میشه عزیزم [چشمک]

افسون

وای چه خواستگاری رو خوب تعریف کردی.خوب کردی که قبول نکردی بدون عروسی بری.عروسی خاطره قشنگ و لازمیه. عیدیو پاداشت هم مبارک باشه. ابگوشت هم نوش حونت.

پونه

اینجورآدمها زیاد پیدا میشن ولی اصلا قبول نکنی چون مطمئنا بعدا پشیمون میشی.

نیلوفر

انشاله که خدا یه مادر شوهر خوب واقعی نصیبت کنه [ماچ]

باران و آقای صبور

ممنون اومدی. راستی تولدت که فرداست مبارکه. از رفتار عاقلانه ات در مراسم خواستگاری خوشم اومد