123_یادداشت شصت و پنجم_سال 1390

خیلی صبر کردم تا در مورد این روزهائی که تلخم کرده چیزی ننویسم، ولی نشد

ماجرا از روزی شروع شد که برای خواهرش خواستگار اومد، هیچ وقت دوست نداشت خواهرش قبل اون ازدواج کنه، آخه از خواهرش بزرگتره، همیشه دوست داشت تو تمام مراسم های خواهرش با همسرش حضور داشته باشه، وای خوب چه میشه روزگار نذاشته اینطوری باشه

توی این چند هفته حالش اصلاً خوب نبود، فقط به این فکر میکرد سر عقد میتونه جلوی بغضش رو بگیره و بره جلو تبریک بگه و با خواهرش و داماد بدون همسرش عکس بگیره، از نظر اون این کار خیلی سخته، میدونم براش خیلی سخته، میدونم تو اون حال و هوا بغض خواهد داشت و چشمهاش اشک آلود خواهد بود، ولی چاره ای نیست باید بره، خواهرشه، اونم فقط یکی

فکر و خیالهای این چند روز داغونش کرده و بالطبع منم داغونم، خیلی داغون میدونم منم باید توی مراسمشون باشم، نمیتونم تنهاش بذارم، توی خیلی جاها همراهم بوده، حالا هم من باید همراهش باشم، بهش قول دادم که تنهاش نذارم

جمعه وقتی آقای داماد تشریف آورده بودن و داشتن با عروس خانوم صحبت میکردن، هر چند اینم تجربه اون لحظات رو داشت ولی ناموفق، هر چقدر تلاش کردم بریم بیرون تا تو اون حال و هوا نباشه، راضی نشد که نشد، تا به حال اینقدر ناراحت ندیده بودمش

دیروز عصر وقتی گفت با باباش تماس گرفتن برای مهریه، دلم هری ریخت، تو تمام این چند هفته منتظر بودم نشه، تا شاید یه معجزه ای هم برای ما اتفاق بیافته، ولی نشد، میدونم بدجنسیه ولی چه کنم

دیروز بدجوری بغض داشت، منم همینطور، وقتی از اداره رفتم خونه دراز کشیدم بعد کلی اشک ریختم، بعدش رفتم دوش بگیرم کلی باز اشک ریختم، دیشب چشمهام درد میکرد، دلم هم غم داشت به اندازه تموم عالم

ولی بهتر شد مرگ یه بار شیون یه بار، میدونم از بعدش میترسه از حرف ملت که خواهند گفت چرا ازدواج نکری و خواهرت از تو جلو زد، نمیدونم چه کاری براش بکنم تا کمی آروم بشه

خدا روز عقد رو به خیر بگذرونه

نمیتونم نماز بخونم، نمیتونم دعا کنم آخه همه دعاهای این هشت سالم بی اثر بوده، این هشت سال داغونموم کرده، دلم یه جای دور میخواد بدون اداره، بدون دوست، بدون آشنا و فقط اون با لب خندون و دلی شاد مثل اون روزها

امروز سرناهار کلی خندیدم ولی کسی نفهمید که خنده من از گریه تلختره

ببخشید خیلی تلخ نوشتم، ولی چه کنم

/ 0 نظر / 8 بازدید