حرف دویست و سی و ششم

از سه شنبه هفته قبل مامانم و آبجیم رفتن مشهد، دلم براشون تنگ شده به خصوص برا مامانمگریه

پنجشنبه هم دلم تنگیم خیلی زیاد بود آخه ما تمامی پنجنشبه ها برای ناهار و شام خونه مامیم مهمونیم، مخصوصاً هم همسری سرکار بود، البته نذاشتم زیاد حوصله ام سر بره، ساعت 12 از خواب بیدار شدم نیشخند بعد خوردن صبحونه، اول برای شب قرمه سبزی بار گذاشتم و برنج خیس کردم، آخه همسری پیشنهاد داده بود حالا که مامانم نیست برای شام بریم خونه مامیم تا بابام هم تنها نباشه، بعدش تصمیم به تمیز کاری خونه گرفتم، اول شویدهایی که خشک شده بود و در اتاق دوم پهن بود جمع کردم، بعدش اون اتاق رو جارو زدم، بعدش آشپزخونه و نشمین و اتاق خواب خودمون رو جارو زدم، بعدش ملافه تخت و روبالشی ها رو عوض کردم و کثیفها رو انداختم تو ماشین

بعد از خوردن ناهار آماده شدم که برم کلاس یوگا، اولین جلسه بود و من به عنوان مهمان میرفتم، من تا شهریور هفته ای دو جلسه کلاس ایروبیک میرفتم، کلاس از ساعت پنج بود تا شش و نیم، خیلی عالی بود به خصوص ریلکسیشن آخر کلاس، من اینقدر ریلکس شده بودم که خوابم برد و حتی خواب دیدم

بعدش اومدم خونه وسایل شام رو برداشتم و با آژانس رفتم خونه بابام، برنج رو اونجا دم کردم، قرمه سبزیم اصلاً خوب نشده بود، تصمیم گرفتم برم کلاس آشپزی، میخوام آشپزی سنتی پانیذ رو برم

جمعه هم بعد از خوردن صبونه رفتیم شاهگلی، برای ناهار هم شوید، میگو پلو خوردیم، شب هم که همسری شیفت بود

و بدین سان آبان پرماجرا تموم شد و آذر زیبا آغاز شد

/ 2 نظر / 26 بازدید
آمارین

پانیذ گاهی شبکه ی جام جم اموزش میده. تبلیغ کتابشم خیلی میکنه ولی خب خیلیم گرونه.

زندگی

سلام دوست من، خیلی وقته وبلاگتو میخونم از اتفاقی که افتاده خیلی متاسف شدم امیدوارم هرچه زودتر نی نی دار بشی و خاطرات تلخ فراموش بشه، من هم تقریبا شرایط شما رو دارم 16 شهریور 91 ازدواج کردم و متولد 62 هستم و کارمند