چهارشنبه صبح رسیدیم تهران، دائی جان آمد دنبالمون

وقتی رسیدیم خونه صبحانه خوردیم و بعدش من دوش گرفتم و کمی دراز کشیدم

بعد از ظهر برادر زن دائیم که میشه پسر دائی مامان به همراه خانوادش اومدن

ساعت هشت رفتیم برای دیدن خونه عروس و داماد و کلی پذیرائی شدیم و هدیه خونشون که یه ظرف رولت خوری کریستال بود دادیم

شام برگشتیم خونه دائیم و شام خوردیم و بعدش مراسم حنابندون، کلی رقصیدیم، پسردائیم میگفت فیلم بردار بیشتر بود، به دستمون حنا زدیم

پنجشنبه صبح هم رفتیم آرایشگاه و من موهام رو براشینگ کردم، بعد برگشتیم ناهار خوردیم و آماده شدیم و پیش به سوی عروسی

پسردائی بزرگم بسیار خوش تیپ شده بود یعنی در حد تیم ملی، آخه این پسردائیم که عروسیش بود دومیه هست، اولی هنوز ازدواج نکرده و اولی خواستگار اینجانب بوده که نه به هم نه گفتیم نه آره

شب بعد از شام جلوی پارکیگ خونه عروس و داماد به پسردائیم میگم خواهر عروس چقدر زشته، مجرد هم هست، برگشته بهم میگه میرم میگیرمش، منم گفتم سلیقه ات در این حده

از برخوردش فهمیدم ناراحته، بهش گفتم چته، گفت خودت گفتی دیگه نمیخوای باهام حرف بزنی، اصلاً یادم نبود که اوایل اردیبهشت بهش گفتم، آخه من عصبانی میشم هر چی سر زبونم باشه میگم

یه کم منت کشی کردم، آخه خیلی برام عزیزه

ولی بعد یخش باز شده بود و هی گیر میداد، البته از این ماجرای خواستگاری کسی خبر نداره و هیچ کس نمیفهمید مزه پرونی که میکنه طرفش منم، منم که نمیتونستم چیزی بگم

آهان تا یادم نرفته پسردائیم برای اینکه بگه خواهر عروس زشته گفت وقتی دیدمش فکر کردم با اتوبوس تصادف کرده

جمعه شام خونه خواهر زندائیم یا دختر مامان مهمون بودیم

شنبه هم گذشت و شب راه افتادیم به سمت خونه

در کل خوب بود و خیلی خوش گذشت

در ضمن یه شعر خوش آمد گوئی زن داداش، زن دائیم گفت که ترکی بود و یه تکه اش بد بود، حالا زن دائیم هی تکرار میکنه و ما میخندیم و مردان محترم میگن آخه این کجاش خنده داره

 

و امروز هم در خدمت کار و باریم