میخوام درباره جلسه ای که تو این پست گفته بودم صحبت کنم

اون جلسه یه مراسم خواستگاری بود، پسری که از اولین لحظه دیدنش به دلم ننشت و انرژی مثبتی ازش نگرفتم، ولی برای احترام هم شده چند باری باهاش حرف زدم

فوق لیسانس فیزیک داشت و کارمند بود، با یه قیافه معمولی، که خواهرم میگفت خوبه

از حرفهاش میشد فهمید عالم و آدم رو مسبب خیلی از شکستهای زندگیش میدونه، احساس کردم از زندگیش راضی نیست و خودش رو با خیلیها مقایسه میکنه

برخلاف من که در اوج ناراحتی هم کسی از غم درونم خبردار نمیشه بود

در کل پسر بدی نبود، پنج سال از من بزرگتر بود، اخلاقش خوب بود، ترجیح میداد وقتی عصبانیه محل رو ترک کنه و فکر کنه بعد تصمیم بگیره که چی بگه درست برخلاف من

دفعه دوم که اومدند، یه دسته گل آورده بود، که به نظرم خوب بود، ولی من گفتم سلیقه خودش نیست، حتماً به گلفروش گفته بود که به سلیقه خودش یه دسته گل بده، آخه نزدیک خونه اونها یه گلفروشی بسیار عالی هست

از بچه نگه داشتن خوشش نمیامد، ظرف شستن رو دوست نداشت، غذا بلد نبود بپزه، میگفت غذای بیرون بده، ترجیح میداد بچش توی خونه بزرگ بشه و مهد نره، به نظرم از دیدن اون همه عروسک تو اتاقم خندش میگرفت، وقتی فهمید خیلی به خرید علاقه دارم گفت من وسلیه خوب میخرم منم گفتم منم وسلیه خوب میخرم ولی زیاد میخرم، زیاد مسافرت نمیرفت، کارش راحت بود ولی حقوقش معمولی، فیزیک رو دوست نداشت ولی میخواست ادامه بده،

گفت چون تازه خونه خریده، نمیتونه طلا بخره و عروسی بگیره، ترجیح میده یه مراسم عقد ساده باشه، منم گفتم اگه من وقتی جهیزه میخرم بگم وسایل آشپزخونه نمیخرم چون نمیتونم چی میگین؟ جوابی نداد

اتاق من همیشه شلوغه، روزی که قرار بود بیان کمی اتاق رو مرتب کردم و کلی وسایل گذاشتم مابین میزم و دیوار و بعد هم صندلی خودم رو گذاشتم جلوی وسایل تا دیده نشن، گفتن ایشون هم رو کاناپه میشه، موقع صحبت وقتی یادم میافتاد خندم میگرفت

وقتی از اتاق رفتیم بیرون، مامانم گفت: میوه تون رو بفرمائید، که یه تکه سیب فرمودن ولی شده بود، دور از جون مثل برج ...، فکر کنم انتظار داشت من بگم اشکال نداره، هر طوری خواستی مراسم بگیر و هر چی خواستی بخر، من عقده طلا نداره، خودم به اندازه کافی دارم ولی قبول نمیکنم با این شرایط ازدواج کنم، چون مطمئنم که پشیمون میشم، من دوست دارم عروسی بگیرم، لباس عروس بپوشم و برم آتلیه هزار تا ژست بگیرم و عکس بگیرم و بعد سالها عکسها را نگاه کنم و یاداون روز بیافتم

بار دوم که اومدن وقتی شربت تعارف میکردم، یه لبخندی بهم زد، منم یه نگاهی کردم که فکر کنم ترسید

خولاصه نتیجه ای نداشت، تازشم این همه جلو رفتن بیشتر به اصرار مادرم بود

 

پ ن 1: چهارشنبه هفته پیش بالاخره هدیه روز زنمون رو دادند، یه کارت هدیه سینا به مبلغ 110 تومن با جمله وزین روش، عکسشو میذارم

 

پ ن 2:امروز یکی از ناهارهای ادارمون آبگوشت بود، با دوغ، سنگک و سبزی خوردن

 

پ ن 3: امشب برای عروسی پسردائیم داریم میریم تهران

 

پ ن 4: این ماه 410 تومن پاداش گرفتم، در فکر برنامش هستم

 

پ ن 5: بهار 1390 هم داره تموم میشه

 

حافظ نوشت

در خرابات مغان نور خدا میبینم

این عجب بین که چه نوری زکجا میبینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه میبینی و من خانه خدا میبینم