پنجشنبه یکی از شبکه ها یه فیلم میداد به اسم "دو قدم تا بهشت"، یه فیلم درباره یه خونه قدیمی با یه مادربزرگ مهربون

با دیدن فیلم یاد خونه مادربزرگم (مامان مامانم) افتادم، یه خونه بزرگ که حیاطش وسط بود و دو طرف حیاط ساختمون بود، یه طرف یه طبقه و یه طرف دو طبقه بود، وسط حیاط یه حوض بزرگ سیمانی بود و تو چهار طرف این حوض چهار تا باغچه بود، یکی از باغچه ها همیشه توی تابستان پر بود از شمعدونی، اون یکی بوته های توت فرنگی و یه درخت گیلاس، باغچه سوم یه بوته گل محمدی داشت به همراه یه سرو (مورد علاقه پدربزرگم بود)، و باغچه چهارم هم به دلیل اینکه مدتی تانکر نفت توش بود، چیزی توش عمل نمی آمد، ولی من یه سال توی این باغچه کلی سیب زمینی و گوجه کاشتم و فهمیدیم که نه بابا اینقدرها وضعش خراب نیست

یادش بخیر

یاد شبهای یلدائی بخیر که بعد شام، کلی تو حیاط با بقیه نوه ها بدو بدو میکردیم

یاد روزهایی بخیر که پا برهنه توی حیاط میدویدیم و مادربزگم که وسواسی هم بود حرص میخورد

یاد گرگم به هوا و بالا بلندیهایی بخیر که اونجا بازی میکردیم، بخیر

یاد درش بخیر که هر بار که باز میکردیم، مادربزگم میگفت دستاتون رو بشورید

یاد پنجره های قدی بزرگش بخیر که همیشه داخل خونه رو روشن میکرد

توی یکی از ساختمانها یه جائی بود که مادربزرگم کلی لحاف تشک توش میذاشت و  ما همیشه اونجا میرفتیم و قایم میشدیم

یاد خونه ای بخیر که من با توجه به فاصله کم سنیم با خواهرم، تو بچگیم خیلی اونجا بودم

پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم روحتون شاد

حافظ نوشت:

میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون

تا او بسر درآمد بر رخش پا بگردان