از اواسط سال 72 به شدت منتظر حضور پری خانوم تو زندگیم بودم، هیچ وقت یادم نمیره هر شب و هر روز، تا اینکه در اواخر فروردین 73 برای اولین بارمهمونم شد، علت انتظارم رو تا اونجائی که یادم میاد حس بزرگ شدن بود

این حس انتظار از اون روزها در مغز من ثبت شده و خدا نکنه که پری خانوم یه روز دیر کنه، من کل زندگیم به هم میریزه، مثلاً پریروز قلبم درد میکرد، احساس میکردم که یه کی داره قلبم رو فشار میده ناراحت بودم، عصبی بودم تا اینکه پری خانوم اومد و حال من خوب شد

 

پ ن 1: چهارشنبه هفته قبل تو اداره یه سمینار داشتیم، کسی که سمینار میداد یه آقای چینی بود از شرکت Supcon که به زبان انگلیسی سمینار میداد، اما وقتی خواست لب تاپش رو به ویدئو پروژکتور وصل کنه با کمال تعجب دیدم که ویندوزش چینی هست از خودم خجالت کشیدم، کسی که به آن خوبی انگلیسی صحبت میکرد، اما ما که شکسته بسته دو کلمه انگلیسی حرف میزنیم ویدوزمون انگلیسیه

 

پ ن 2: یه هفته است باشگاه نرفتم، هزاران بار تا حالا از خودم پرسیدم چرا هیچ چیز من رو راضی نمیکنه؟

 

پ ن 3:حقوقمون رو شنبه گرفتیم با دو تا وام، البته امسال میخوام صرفه جوئی کنم، آخه میخوام یه آپارتمان کوچولو بخرم و این روزها پدرم در حال جستجوست

 

پ ن 4:چند روزه تو اداره بیصاحب شدیم، آخه تمام روسای محترم در نمیشگاه نفت هستند و ما .......

 

پ ن 5: این دو تا عکس رو در روزهای بارانی اینجا گرفتم

 بالای پل در یک روز بارنی موقع برگشت از باشگاه

 

منظره آسمان از پشت میز اداره در هوای بارانی