این روزها منتظرم، منتظر ماه رمضان ولی نه برای اینکه دعا کنم یا روزه بگیرم یا حاجتم رو از خدا بخوام فقط میخوام این چند روز بگذره و یه دوره جدید آغاز بشه وای که چه روزهای سختی رو دارم میگذرونم

یاد پارسال افتادم چند روز مونده به ماه رمضون دنبال یه شبکه قرآنی بودم که باهاش هر روز یه جز قرآن بخونم و خوندم هر روز از ساعت هشت تا نه با رادیو قرآن می خوندم، نذر هم کردم که اگه حاجتم برآورده شد امسال هم میخونم ولی حاجتم برآورده نشد در نتیجه دیگه قرآن نمیخونم خیلی خسته شدم از دعاهای بیهوده که هیچ قدرتی گوش بهشون نمیده

پارسال روز اول روزه بودم روز دوم هم تا ظهر روزه بودم که پری خوانم اومد سراغم و مجبور شدم روزمو بشکنم در ضمن روز دوم هم یه خواستگار داشتم یه پسر با لیسانس صنایع و کارمند شرکتی که حالا کلاً فروخته شده که با مادر چروکیدش اومده بودن ولی حتی یه کلمه هم حرف نزدن فقط پسره نگاه نگاه کرد و رفت دلم خیلی شکست من هم از لحاظ تحصیلاتی ازش بالاتر بودم هم کاری هم خانوادگی به ملت که رو بدی میشه همین دیگه

یادمه شب احیا نمیخواستم برم و مامانم به تنهائی رفته بود مسجد برای احیا من هم سر جام دراز کشیده بودم و در فکر بودم که مامانم زنگ زد، گفت مراسم خوبیه بیائین من هم بلند شدم وقتی در کمدم رو باز میکردم که لباش بپوشم گفتم خدایا من تو این شب عزیز دارم میام در خونه ات حاجتم رو بده ولی گذشت سیصد و خرده ای روز ولی جوابی نگرفتم

خدایا از این همه بی توجهیت خسته ام نه توان روزه گرفتن دارم نه دعا کردم نه نذر کردن نه هیچ چیز

احساس میکنم همه مشکلات عالم روی دوشمه