اول میخوام یه توضیح در مورد پست قبل بدم، من کلاً آدمی نیستم که بشینم و دیگران برام تصمیم بگیرن شاید به خاطر اینکه خواهرم فقط یک سال از من کوچکتره خیلی مستقل و خود رای بار اومدم، شاید اگه من هم مثل شما از بیرون به ماجرا نگاه میکردم تصورات شما رو داشتم. من و اون برای به هم رسیدن تمام تلاشمان را کردیم تا انتها هم رفتیم، ولی من در طی این شش سال این مفهوم رو خوب فهمیدم "که اگه خدا نخواهد تو به چیزی که میخوای برسی زمین و زمان دست به دست هم میدن" خیلی اتفاقها توی این مدت افتاد واقعاً کاری از دست ما برنمیومد فقط باید صبر میکردیم

نمیخوام بیشتر از این در باره این موضوع بنویسم، اصلاً دلم نمیخواست اینجا دربارش بنویسم تنها دلیلش این بود که من اینجا خیلی به ناراحتیم اشاره کردم خواستم بقیه بدونن

من روزهای سختی گذروندم نمیگم تلخ، میگم سخت شاید اگه به هم میرسیدیم این سختیها برامون شیرین بود.

 

بگذریم

 

1-     چند وقت پیشا تو اداره همایش ایدز بود، یه آقای دکتری اومد کلی حرفهای بد بد گفت و منو دو تا از همکارام از خنده مردیم و تازشم رومون باز شد، آخه دکتره میگفت به رئیس یکی از دانشگاه آزادا گفتیم یه همایش بذارریم گفت روی ملت رو باز نکنید.

2-     تا هفته قبل مربی ایروبیکمون مرخصی بود، یه خانومه میومد که کلی حرکاتش تند بود و ما کلی فرض شدیم ولی فهمیدیم که چقدر استقامت بدنمون بالا رفته، کلاً عاشق ورزشم

3-     این ماه علاوه بر حقوق پاداش، حق ماموریت، سرانه ورزش و جایزه ایمنی گرفتم، حالا دارم اونا رو خرج میکنم.

4-     توی این ماه سه تا از دوستهای قدیمیم تو فیس بوک من رو پیدا کرد، یکیش مریم جون بود که فقط دو هفته کلاس دوم دبیرستان باهاش همکلاس بودم برام جالب بود که به یادم بوده، یکیش هم مینا جون بود که دوم و سوم دبیرستان همکلاس بودیم و خودش اکانت فیس بوک نداشت به شوهرش گفته بود برام پیغام بذاره، کلی خوشحال شدم که دوستام به یادم هستند

5-     از آنجائی که ما همیشه روزهای عاشورا ظهر مهمان دختر عموی مامانم هستیم، شب هم مهمان عمه جانمان و رشد موهای من زیاده تصمیم گرفتم تا نزدیکیهای عاشورا موهام رو رنگ کنم که رشد موهای سیاه دیده نشه، بنابراین دوشنبه هفته قبل کلی پول دادم و رنگ کردم نگو فرداش قرار پری خانوم بیاد که یادم نبود بنابراین فقط یه کم موهام رنگ شد.

6-     امروز بعد چهار سال و چهار ماه از استخدام برای اولین بار شلوار جین آبی پوشیدم، آخه اینجا با توجه به ظهور جمیع کثیری از همکاران و دولتی بودن کلی باید رعایت کنیم

7-     یه همکار و دوستی داشتم که از سال 78 با هم هم دانشکده بودیم، آخه دانشکده ما فنی بود شامل برق، مکانیک، عمران. که دو سال پیش برای خوندن فوق مرخصی تحصیلی گرفت هفته قبل شنبه مرخصی تحصیلیش تموم شد و اومده سرکار. قبل از رفتنش ما هم اتاق بودیم بنابراین همکاران محترم خودشون با اجازه خودشون تصمیم گرفتن ما دوباره هم اتاق بشیم و به دلیل اینکه بدون گفتن به من این تصمیم رو گرفته بود، حال همشون رو گرفتم و من گفتم تو اتاقم راحتم و برنامه همشون رو به ریختم.

8-     چند وقت پیش که رفته بودم مراسم خاله همکار و دوست صمیم، این تابلو رو دیدم:

 

تابلوی مطب دکتر بچگیمون، یادش بخیر. حیف که جمعه بود و مطبش بسته، حتمآً میرفتم تو و باهاش سلام احوالپرسی میکردم. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشه.

 صبح هم وقتی موبایلم زنگ بیدار باش زد این پیامک رو دیدم:

پیش فروش بوسهای شب یلدا شروع شد برای ثبت نام لپتو بیار جلو

انرژی خوبی بهم داد

 شب یلدای خوبی داشته باشید