بهمن 78 برای اولین بار دیدمش، دو سال از من بالاتر بود و هم رشته ایم نمیدونستم یه نگاه یه لبخند میتونه اینطور تو زندگی آدم تاثیر بذاره، سال 82 بعد از تموم شدن درسمون اومد خواستگاری گفتن تو نه سربازی داری، نه کار، رفت معافیت گرفت، دوباره اومد، گفتن تو کار نداری، دختر بهت نمیدیم، تو جنوب کار پیدا کرد، گفتن ما دختر به جنوب نمیدیم، تو شهر خودمون کار پیدا کرد، گفتن دخترمون داره برای فوق میخونه وقتی قبول شد، وقتی فوق قبول شدم گفتن دخترمون دنبال کار میگرده، وقتی اینجا استخدام شدم گفتن ما دختر به لیسانس نمیدیم، درسته وضعتون خوبه وضع مالی ما هم خوبه

این جملات برای من و اون چند سال طول کشید هنوز هم نتونستیم فراموش کنیم.

اینها رو نوشتم تا بگم من محرم تمام این سالها دعا کردم، نذر کردم ولی جوابی نگرفتم در نتیجه امسال نه دعا میکنم نه نذر چون هنوز جواب پارسالیها رو نگرفتم

چند صفحه آخر دفتر خاطراتم پر است از نذرهام

همه میگن از ته دل دعا کنی جواب میگیری ما که خیلی دعا کردیم به این نتیجه رسیدیم دلمون خیلی بزرگه که ته نداره

تو رو خدا نگید قسمت هم نبودید که میگم پس سر راه هم چکار میکردیم، نگید بهتر از اون نصیبت میشه که میگم معرفت و مردونگی که من تو رفتار اون دیدم تو کمتر مردی بودی، خلاصه نصیحت نکنید.