چند وقتیه یا بهتره بگم دو سه سالی میشه با خودم فکر میکنم چرا زندگی اینقققققققققدر سخته، چون از تاب و توان من خارج شده مبارزه با مشکلاتش، خیلی به هم ریختم بیقرارم

دیشب خواب بد دیدم، دیدم داداشم مریضه حتی تصورش هم برام سخته

فیلم نوشت: این هفته دو تا فیلم دیدم،Valentine's Day و  The 3eeex and The City 2 جفتش هم جالب، خوب و آموزنده بود و فیلم The Curious Case of Benjamin  Button که مقداریش رو دیده بودم تموم کردم، خیلی فیلم خوبی بود

کتاب نوشت: کتاب بوف کور داره تموم میشه، یه جوری سختیهایی که نقش اول میکشه برام آشناست، بودن در کنار چیزی که مال تو نیست، خیلی سخته

هیچ کدام از اینها آرامم نمیکنه، نه کتاب نه فیلم نه ورزش

توضیح نوشت: وبلاگ همه دوستهای گلم رو که تو گوگل ریدر هستن، میخونم ولی کامنتی نمیذارم شرمنده

خدا نوشت: خدایا حال و روزم رو تو بهتر از هر کسی میدانی، انگار دویدن دنبال سراب بین صفا و مره هست، که در طی این روزها بنده هات انجام خواهند داد، کاش من هم بعدش به آب میرسیدم، توقع زیادیه؟!

خدایا خواهش میکنم سر به سرم نذار