چهارشنبه از سرویس پیاده شدم با فکری کاملاً مشغول از خیابان رد شدم و اومدم به سمت کوچمون کمی جلوتر دیدم یه سمند مشکی نگه داشت و یه پسر قد بلند ازش پیاد شد، اومد طرف من و گفت ببخشید یه سوال داشتم گفتم بفرمائید، گفت شما مجردید؟ منم گفتم چطور؟ شما؟ گفت من همکار و هم سرویستون هستم

من که تا حالا ندیده بودمش (این نشون میده چقدر سر به زیرمنیشخند) بعدش گفت میخواستم اگه امکان داشته باشه باهاتون بیشتر آشنا بشم، من ازش پرسیدم کدوم واحدین؟ چی خوندین؟ نمیدونستم چی بگم آخه تو کوچه. شمارش رو گرفتم گفتم میگم بهتون

بعدش فهمیدم از کارمندهای پیمانکاری اداره هست، تو اداره ما وضعیت کارمندهای پیمانکاری خوب نیست یعنی حقوقهاشون سیصد و خرده ای میشه، اضافه کار، ماموریت، وام و ... بهشون تعلق نمیگیره. کلاً اختلاف بین کارمندهای رسمی و پیمانکاری تو اداره ما زیادهو منم با این شرایط حقوقی و کاری نمیتونم کار بیام (تو رو خدا نگید توقعت زیاده) و یه چیزی دیگه سه ماه بود که اومده اداره ما، قبلاً چند جا کار کرده بود

در نتیجه به این دلایل دیروز عصر بهش گفتم نه

ولی روی هم رفته پسره خوبی بود، لیسانس برق قدرت بود دو تا برادر داشت کوچکتر از خودش باباش هم بازنشسته اداره ما بود، ولی صبح که داشتم از سرویس پیاده میشدم یهو دیدمش و یه جوری شدم

 

پینوشت 1: سه شنبه یه روز مرخصی هدر دادم رفتم امتحان آئین نامه دادم و رد شدمنیشخند با پنج تا غلط میخوام بیخیالش بشم، یه وقت فکر نکنید من برای رانندگی احتیاج به گواهینامه دارم ها

پینوشت 2: هفته قبل دختر خوبی رفتم کلاسهای ایروبیکم رو رفتم، پنج شنبه هم رفتم استخر، کلی خلوت بود و اولین بار بود که این استخر میرفتم یا کم عمق بود یا عمیق به ناچار کمی بر ترسم غلبه کردم و همش در عمیق بودم

پینوشت 3: مراسم ختم انعام شد بیست و هشت آبان

پینوشت 4: سال قبل یه وام خرید کالا گرفتم، صبحی رفتم قسط بدم رئیس تعمیرات اومد، رفت جلوتر از من چیزی نگفتم وقتی رفت و نوبت من شد، دیدم موبایلش جا مونده، بد جنسی کردم و بهش نگفتم تو دلم گفتم حقه، آخه کارمند همیشگی بانک هم مرخصی بود و به کارمند جدید جاش اومده بود نمیشناختش تا بهش زنگ بزنه

پینوشت ۵: جمعه ظهر رفتیم سر خاک مادربزرگهام، پدربزرگهام، دائیم و پسرعموم، شب خواب دیدم من و خواهرم خونه مادربزرگم (مامان مامانم) هستیم و برامون کلی تدارک دیده

خرید نوشت: هفته قبل یه جفت کفش اسپورت طوسی تو حراجی خریدم، به همراه دو تا بلوز اسپریت یکیش آبی و یکیش س*ب*ز، جدیداً خیلی خوره خرید گرفتم

کتاب نوشت: دارم کتاب بوف کور صادق هدایت رو میخونم سه چهارمش رو خوندم چیزی نفهمیدم

فیلم نوشت: جمعه desperate-housewives-S07E06 دیدم، وای که چه سریال خوبیه، محبت Gaby به دختر اصلیش و در عین حال به دختری که دخترش نیست و فقط به اجبار مجبورن نگهش دارن (چون در بدو تولد عوض شده)، و صداقت سوزان با مایک چیزی که میتونست نگه و ماس مالیش کنه ولی گفت، شهامتش ستودنی بود

خدا نوشت: خواهشاً سر به سرم نذار