سه روز ماموریت بودم، یه کلاس آموزشی (کنترل سطح مایع به روش PI و PID)خیلی خوب بود کلی خوش گذشت

و اما شرح ماموریت

شنبه اول آبان ساعت نه با هواپیمائی آتا که هواپیماهاش خیلی خوبن پرواز به تهران

یکشنبه دوم آبان صبح تا عصر کلاس بودیم اونم نزدیکیهای پالایشگاه تهران، شام هم رفتم خونه دائیم موقع رفتن هم از هفت تیر فروشگاه آی تک یه مانتو سرمه ای برای اداره خریدم، پسر دائیم بعد از من رسید خونشون همیشه با هم دست میدیم ولی اینبار طرف من نیومد، علتش هم خواستگاری خرداد ماهشه که بهش جواب منفی دادم، چون اون میگفت من دوست دارم تهران زندگی کنم، منم اصلاً زندگی تو تهران رو دوست ندارم، البته دلایل دیگه هم داشت که این را بهانه کردم

دوشنبه سوم آبان صبح تا عصر کلاس بودیم عصر هم رفتم میلاد نور کلی لباس ورزشی داشت منم عاشق لباس و خرید چند تکه ای خریدم، شام هم به داداشم گفته بودم بیاد بریم بیرون (گفته بودم که داداشیم تهران دانشجو )

سه شنبه چهارم آبان تا عصر کلاس، آخر کلاس با استاد عکس یادگاری گرفتیم و برگشت به سمت هتل انقلاب

پرواز دیشبمون ساعت نه بود ما شش و ربع راه افتادیم که یک ساعت و نیم تو ترافیک چهارراه ولیعصر تا میدون آزادی بودیم، از تاکسی داشتم BRTها رو نگاه میکردم چقدر زندگی تو تهران سخته

اینجا یعنی تو تبریز رفت و آمد و زندگی خیلی راحتتره

مثلاً یه کارمند نفت تهران از من همکارش تو اینجا درصد حقوقش پائینتر ه، تازه اینجا هزینه های زندگی خیلی کمتره پس من میگم کیفیت زندگی اینجا بهتره

اگه بخوای تهران زندگی کنی باید بازاری و پولدار باشی، چون من اینقدر تحمل اختلاف طبقاتی تهران رو ندارم

فیلم نوشت 1: کلی فیلم دارم باید ببینم، قهوه تلخ سه قسمت جدیدش، قسمت نه قلب یخی و ...

احساس نوشت: یکی هست که سه ماهه بهش علاقه مند شدم، همکارمه و هم سرویسم این علاقه با یه حرف شروع شد، هر روز که از سرویس پیاده میشم این پا اون پا میکنم تا اونم پیاده شه، البته اگه اونم زودتر پیاده شه این پا اون پا میکنه، البته یه جوری حال و هوام رو عوض کرده ولی بعد از شش سال دوست داشتن کسی بعد از ن خیلی سخته مخصوصاً اگه ندونی نظرش چیه. اوایل میگفتم گذراست، چون پیش میاد مخصوصاً من که عاشق لباس پوشیدنم خیلی زود از آدمهای خوش تیپ خوشم میاد ولی این یکی سه ماه طول کشیده

خدا نوشت: خدایا ممنون روزهای خوبی بود ولی منتظرم خودت که بهتر میدونی