امروز آخرین روز تابستونه، تابستونی که زیاد توش خوب نبودم یعنی از آخرین روز تیر ماه خیلی گرفته ام، به خاطر داشتن چیزی که هیچ کاری برای به دست آوردنش نمیتونم بکنم جز صبر و انتظار ولی این دو تا کلمه دیگه برام مفهمومی نداره

با اینکه یکی از بهترین اتفاقات زندگیم در اواسط تیر ماه افتاد یعنی استخدامم قطعی شد و شدم یه کارمند رسمی، ولی آنقدر حالم بد بودم که نمیخواستم کسی در این مورد چیزی بدونه و بعد از چند هفته به خانوادم گفتم

با اینکه خودم متولد تابستونم، ولی زیاد ازش خوشم نمیاد به خاطر گرماش و حساسیت فصلی که چهار ساله خیلی اذیت میکنه، ولی اگه خوب بود یا بد داره میره

انصافاً پائیز حرف نداره هواش، خش خش برگهاش و رنگهاش که فقط دلت میخواد واستی و ببینی

من یه پائیز عالی میخوام

پ ن 1: تو کلاس زبان اداره شاگرد اول شدم از ترم پیش هم برای شاگرد اولها جایزه میدن چون من ترم پیش هم شاگرد اول بودم جایزه م رو دادن به نفر دوم

پ ن 2: از دیروز تو اداره کلاس نرم افزار کنترل پروژه داریم، معلمش هم دوره ای خودم تو استخدامه.

پ ن 3: فردا اول مهره، وقتی مدرسه میرفتم روز آخر تابستون برام طولانی بود، چون میترسیدم بمیرم و نتونم از وسایلی که تازه خریدم استفاده کنم البته این حس در قسمتهای مهم زندگیم بازم هست.

پ ن 4: سی سال پیش در چنین روزی در حول و حوش این ساعت صدام حمله کرده بود و یکی از اولین جاهائی که بمباران کرده بود، اداره ما بود.

پ ن 5: این هفته کلاس ایروبیکم رو هم کامل رفتمنیشخند