• سه شنبه برای افطار بعد از یک پیاده روی کوتاه مهمان اداره بودیم کلی خوش گذشت، لواشک انار و قیصی خریدیم.
  • چهارشنبه برای پر کردن دندون عقلم مرخصی گرفته بودم صبح رفتم، تا دهنم رو باز کردم دندونپزشک گفت تو چرا یه وری غذا میخوری، منم انکار کردم گفت تو با دندونهای چپت غذا میخوری!!!!!!!! بعد از کلی پرس و جو فهمیدم اگه با یه طرف غذا بخوری دندونهای طرف دیگه جرم میگیره قرار شده یه بار هم برای جرمگیری برم، دندونم رو که خودم دلم میخواست بکشم دکتر پر کرد گفت دندون را نباید الکی کشید، موقع برگشت هم رفتم یه بسته خودکار هفت تائی اکلیل دارم خریدم برای دفتر خاطراتم و با چند رنگش نوشتم

این هم عکس بسته خودکار


  • پنجشنبه صبح یه سر رفتم بیرون اول برای باشگاه پول ریختم و  بعد رفتم خرید و یه ست لباس ورزشی خریدم

این هم عکسش


ظهر هم بشقاب غذام رو برداشتم تا بیام جلوی تلویزیون ناهار بخورم که برادرم اونجا بود با صدای بلند گفت اینجا نخور برو تو اتاق، منم دلم گرفت رفتم تو اتاقم غذا خوردم و کلی هم گریه کردم تازگیها خیلی حساس شدم، هر حرفی بهم برمیخوره، اون موقع احساس کردم خونه زندگی مستقل چقدر خوبه، مگه اون موقع کسی میتونه بگه برو اینجا برو اونجا، عصری هم که از بابت ظهر خیلی دلگیر بودم رفتم بیرون و یه مانتو طوسی  ORHAN سایز 38 خریدم ولی احساس میکنم یه کم برام گشاده خانومه گفت نه، شاید دادم برام یه ذره تنگش کردن

موقعی که میخواستم پولش رو حساب کنم، صندوقدار که یه پسر بود آدرس خیاطی رو داده بعد میگه من تو تنتون دیدم خیلی خوب بود، خانوم فروشنده هم میگه برین تو خونه بپوشین اگه خواهر یا مامانتون گفتم بعد بدین براتون تنگ کنن، پسره (صندوقداره) میگه دیگه وقت نظر مامان این گذشته، دختره میگه خانومها در هر سنی به حرف مامانشون نیاز دارن، پسره میگه این از اونها نیست بعد برگشته طرف من میگه خدائیش از اونهائین منم گفتم نه.

بعد کارت بانکیم رو دادم میگه رمز میگم 1332 میگه تاریخ تولدتونهتعجب

با خودم گفتم حالا خوبه گرفته ام اینطوری میکنن وای به روزی که یه ذره هرهر کنی

متاسفانه عکس مانتوم رو نگرفتم

  • جمعه هم خانوادگی رفتیم زیارت اهل قبور بعد یه دوری تو شهر زدیم و موقع برگشت پیتزا پیراشکی گرفتیم و من برا ناهار خوردم

پ ن 1: چند جلسه هست امیر سر کلاس زبان نمیاد چراسوال نمیدونم متفکر به خودم قول دادم الکی از کسی خوشم نیاد (آیکن الهی آمین)، چرا دروغ ولی ازش خوشم میاد

پ ن 2: امروز برا افطار مهمون داریم، یه سری از فامیلهای مامانم، البته چهارشنبه هم یه سری از فامیلهای بابام برای افطار مهمون هستند

پ ن 3: اون پسره هم که تو پست قبل گفتم هی ایمیل میفرسته

پ ن 4: دیشب باز نتونستم بخوابم خدایا کی مشکل خواب جمعه شب من حل میشه