با توجه به اینکه مطالب زیاده شماره دار مینویسم

 

  • یکشنبه شب دوباره شهرام خان تماس گرفتن، منم خیلی با احترام گفتم آقا ما به درد هم نمیخوریم، چه اصراریه، میگم ما حرف هم رو نمیفهمیم برگشته میگه من حرف شما رو میفهمم شما حرف من رو نمیفهمید، انصافاً خیلی پر روه،

بهش گفتم من حوصله جر و بحث ندارم، جوابتون رو هم دادم، گفتم دیگه جواب هیچ کدوم از پیامکها و زنگهاتون رو هم نمیدم، بعدش کلی زنگ و پیامک که من دیدم اینجوری نمیشه موبایلم رو خاموش کردم، صبحی هم تو اداره رفتم به لیلا که معرفش بود گفتم؛ میدونستم بهش زنگ میزنه، اگه زنگ زد بگو جوابش با جدیت منفیه، که دم ظهر به لیلا زنگ زده بود، اونم همه حرفهای من رو گفته بود، لیلا میگفت خیلی ناراحت شد، منم تو دلم گفتم به درک، میخواست هر دقیقه یه سازی نزنه

تا حالا کسی با من اینطور برخورد نکرده بود، حتی کسی که هشت سال تمومه یه جورایی منتظره من بهش بگم آره

یادم میافته حالم بد میشه

 

  • از روز دوشنبه هم ساعت کاریمون به جای هفت تا سه و نیم شده، هشت تا دو، خیلی حال میده

 

  • این روزها هم هوا در حد انفجار گرمه، کی خنک میشه؟ به خدا مردیم

 

  • سر همین ماجرای شهرام کم مونده بود با خدا درگیر بشم، ولی خدا رو شکر کنترل شد، ولی روزه نمیگیرم، احساس میکنم توانائیش رو ندارم، البته امتحان هم نکردم، الانم از صبح فقط یه لقمه سنگگ با حلوای کنجدی خوردی با یه پاکت شیر به اضافه دو تا شکلات کنجدی، فعلاً در خط کنجد سیر میکنیم

 

  • دیروز علیرغم گرمای هوا و ماه رمضون بودن کلاس ایروبیکم رو رفتم، یه عده روزه بودن، جداً خدا بهشون توفیق بده

 

  • یادش به خیر همیشه روز دوم ماه رمضون مهمون خونه مادربزرگم (مادر_مامانم) بودیم، چقدر زود رفتند، خدا رحمتشون کنه

 

  • دو تا کارآموز دارم، یکیش برق شریفه اون یکی هم برق تبریز، خیلی دخترای ماهی هستند، شاد و سرحال، امیدوارم همیشه شاد باشند

 

دو قلم جنس ورزشی که تازه خریدم عکسهاشو تو ادامه مطلب میذارم

 

حافظ نوشت

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت

تو خواه فلک هفت شمر خواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها همه هشت

چه مور خورد بگو و چه گرگ بدشت

 


کیف ورزشی که شنبه خریدم، Reebok

اینم همون حوله 1500 تومنی