دیروز سندرم خواب شب جمعه کار دستم داد نمی دونم شاید به دلیل بی خوابی نبود به دلیل دیدن یه صحنه ای بود که منو به هم ریخت خیلی زیاد و از همون موقع سر دردم شروع شد روزه هم نبودم خوشبختانه اداره ساعت دو تعطیل میشد رفتم خونه ناهارم آماده بود خوردم و خوابیدم و ساعت چهار و نیم با صدای تلفن مستاجر قبلیمون بیدار شدم وقتی از جام پا شدم حس کردم اصلاً انرژی ندارم فوری یه قرص ایمی پرامین خوردم بعد یه نصف قرص استامینوفون خوردم و رفتم دوش گرفتم ولی باز سردردم خوب نشد بعد یه لقمه نون پنیر خوردم فقط میخواستم یه کاری کنم بعد دوباره یه نصف قرص ایپوبرفین خوردم با اینکه همیشه ظرف ٢٠ دقیقه خوب میشدم ولی حالم بهتر نشد شام هم نخوردم و رفتم زود خوابیدم

خیلی دلم میخواست گریه کنم ولی حتی نتونستم یه قطره گریه کنم

خدایا چقدر به من سخت گرفتی چقدر فشارم میدی

این روزها بیرحمیت رو با تمام بند بند وجودم حس میکنم

خیلی تنهام دلم یه شونه مردونه میخواد که سرم رو بهش تکیه بدم و های های گریه کنم

دلم آشپزی میخواد منتها تو آشپزخونه خودم

میخوام زندگیم آروم باشه رنگ نوشته های این متن