سه شنبه هفته قبل همکار و دوست بسیار صمیم، همکلاسی دوره کارشناسیش رو برای آشنائی بهم معرفی کرد

این آقا دو سال ازم بزرگتر بود، مهندس شیمی بود، یه جورائی همکاریم، یعنی تو یه وزارتخونه کار میکنیم منتهی با شرکتهای مختلف آخه وزارتخونه ما چهار تا شرکت اصلی داره، شیفت کار بود، قیافش معمولی بود، یه خواهر داشت یه برادر، توی بهترین نقطه شهر یه آپارتمان 110 متری توی طبقه پنج داشت

خلاصه پنجشنبه همدیگر رو دیدیم، نزدیک دو ساعت و نیم با هم حرف زدیم، خیلی نقاظ مشترک داشتیم، ولی یه تفاوت کلی در مورد حجاب داشتیم، البته من آدم زیاد مومنی نیستم، ولی اونم که نگو، دوست داشت خانومش جلوی برادرش، پدرش و شوهر خواهرش راحت باشه، یعنی دامن کوتاه و بدون جوراب شلواری که من سرم بره اینطوری لباس نمیپوشم

به شدت اهل کتاب و فیلم بود، از گفته هاش من اینطوریم دستگیرم شد که بتی از همسر آیندش برای خودش ساخته و تو خیال خودش میگه که باید همسرم اینطور باشه، ولی گیر بد آدمی افتاده بود، یه حالگیری اساسی ازش کردم، تازه بهم میگفت خدا به من از شما نزدیکتره

یه بار گفت من دوست دارم صبحونه همیشه آماده باشه، آخه به خاطر عملیاتی بودن ادارات ما کارش شیفتی بود، ناهارم آماده باشه من خودم گرمش میکنم، فقط هم یه بار تو ماه ناهار نداشته باشم اشکال نداره، ظرفها و میزم میمونه خودتون جمع میکنید، یه حال اساسی ازش گرفتم و گفتم من اصلاً یه خانوم اینطوری نمیتونم باشم، اینقدر حالش رو گرفتم که گفت باشه من نه از شما غذا میخوام و نه ظرف شستن و اینجور کارها

حالا بهم میگه تو مثل الیزابت تو رمان "غرور و تعصب" سرسختی، دیروز که دیگه حرصش دراومده بود، میگفت الیزابت کجاست بیاد از تو درس سرسختی یاد بگیره

حالا تصمیم دارم رمان مذکور رو بخونم ببینم واقعاً درست میگه یا نه

فکر نکنم تا چند وقت دیگه قصد ازدواج داشته باشهنیشخند

 فردا نوشت: حالا برای دیروز ساعت شش قرار گذاشته بودیم که دوباره همدیگر رو ببینیم وقتی در مورد لباس پوشیدن خیلی جدی گفت باید، منم گفتم این رابطه دیگه فایده نداره، در نتیجه سر قرار هم نرفتم، نگو این آقا انتظار داشته من پا شم برم سرقرار، آخه قرار بود "غرور و تعصب" رو هم بیاره، خلاصه رفته بود نشسته بود، ساعت شش و نیم هفت بهم پیامک داده حداقل میومدید کتاب رو میگرفتید، بعد میگه من یه درصد بهتون وابسته شدم، منم گفتم یه درصد به سمت صفر میل میکنه قابل اغماضه، تازه پررو پررو برگشته بهم میگه، شما که موهاتون بیرون بود، گفتید روزه نمیگیرید، حالا از این یه مورد هم صرفنظر کنید، جاتون خالی یه جوابهای تند و تیزی بهش دادم که خودم از خودم لذت بسیار بردم، کم مونده بود کارمون به صد و ده بکشه

کلاً که روشو در مورد کار خونه کم کرده بودم میگه من اصلاً نمیخوام کار کنی، یه بار بهش گفتم دوره شوهرسالاری تموم شده

حافظ نوشت

نپرسی حال یار دلفکارت

که هجران چون کند با روزگارت

ته که روز و شوان در یاد مویی

هزارت عاشق با ما چه کارت