دیشب باز دچار سندرم بی خوابی شب شنبه شده بودم، خاطرات بدی که همیشه آزارم میده دوباره اومد به سراغم

یاد گذشته افتادم یاد کارهای بندگان خدا که ادعای کلی ایمان دارند ولی به خودشون حق میدند هر طور که خواستند برات تصمیم بگیرند، مثل دوست و همکاری که دلش میخواست به هر قیمتی شده شوهرم بده و هر روز یه خواستگار برام پیدا میکرد و شماره میداد خواستگارانی که محل کار همه شان تهران بود، نمیدونم چرا ملت به خودشون اجازه میدند که اینطوری راحت برات تصمیم بگیرند چرا باید کسی که منو میشناسه و میدونه کار من اینجا و رسمی هست و انتقالش به تهران خیلی خیلی سخته برام اونطور خواستگارانی بفرسته، همین آخریش چند هفته پیش بود که بعد از اینکه مامانم تلفن رو قطع کرد زدم زیر گریه با خودم گفتم خدایا چرا با من اینطورمی کنی

یا پسر دائی که با دیپلم و کار درپیتش انتظار داره تو با مدرک فوق لیسانست و کار رسمیت زنش بشی تازه همه کس و کارت رو هم ول کنی پاشی بری تهران، در ضمن میگه تو مادی گرائی و انتظار هم داره که خانوادت هم برن تهران. به نظرم که خیلی پر روئی به خدا

اینجور کارها آزارم میده زجرم میده خردم میکنه و باعث میشه بیرحم بشم و هر چی به ذهنم میاد بگم

حوالی ساعت چهار هم حساسیت فصلیم به اوجش رسید و مجبور شدم از قطره نفازولین استفاده کنم

پی نوشت 1: روز چهارشنبه فهمیدم نمره انضباط کاریم دومین نمره هست

پی نوشت 2: روز پنجشنبه رفتم برای خونه مشترکمون یه "و ان یکاد" نقره خریدم این اولین چیزی که برای خونمون خریدم، فکر میکنم فروشنده هم متوجه شد برای خونه نو میخوام سه بار دعا کرد بار آخر هم گفت ان شاء الله به خوشی استفاده کنید

راستی 185000 تومان قیمتش شد

این هم عکسش