سکانس اول روز چهارشنبه مورخه 23 فروردین 1391 ساعت 14:30
ساعتم رو باز میکنم، میرم وضو میگیرم و میرم نماز میخونم، ساعت 15:30 با سرویس میرم آرایشگاه برای ابرو، بعد میام خونه، میرم دوش میگیرم، زانوم رو بعد یه هفته پانسمان میبینم و براش دلسوزی میکنم.
سکانس دوم روز پنجشنبه مورخه 24 فروردین 1391 ساعت 10
در به در دنبال ساعت مزبور در عکسی که در پست قبل بود میگردم و نمییابمش، با خودم چک میکنم،
موقع رسیدن به آرایشگاه با ساعت وقت رو چک کردم، پس حتمآً باید تو خونه باشه ولی پیداش نمیکنم، یه لحظه میگم نکنه موقع وضو مونده تو دستشوئی که میگم
پس خدا رحمتش کنه، بعد میگم شایدم تو اتاق باشه، سوار ماشین که میشم، شماره همکارم رو میگریم
همکارم: بله
من: سلام آقای "ر"، خسته نباشید
همکارم: مرسی خانوم ...
من: میشه کشوی اول میزم رو چک کنید، ببینید یه ساعت هست
همکارم: ساعت مچی
من: بله، در دلم هم میگویم پ ن پ ساعت دیواری
چند دقیقه بعد
همکارم: بله یه اسپریت هست
من: مرسی، خداحافظ
مامانم همیشه میگه خدا اگه بخواد یه بنده اش رو شاد کنه، یه چیزی رو ازش میگیره بعد پسش میده، منم پنجشنبه اینطور شدم، وگرنه باید یه صد و خرده های بابت ساعت جدید میدادم.
البته این ضرب المثل ترکی هست و جالب، این ورژن ترجمه و سانسور شده اش هست
پ ن 1: پنجشنبه شب مهمون دخترعموی مامان برای مراسم مکه بودیم، همکلاس دوره کارشناسیم همکار شوهر دختر عموی مامان هست که اونم بود، کلی حرف زدیم و درددل کردیم و یاد ایام کردیم،
بعد تازه همه میگن خانوما خاله زنک هستن، این شوهر دختر عموی مامان جانمان تمام چیک و پوکمان رو برای دوستم تعریف کرده بود که خیلی برایمان جالب بود.
پ ن 2: دستم بهتر شده، ولی زانوم یک زخم عمیق دارد.
پ ن 3:میخوام سریال D-e-x-t-e-r و S-i-m-p-s-o-n رو دانلود کنم، کسی دیده این سریالها رو؟ چطوره؟
پ ن 2: رد پای بهار رو تو حیاط خونمون در ادامه مطلب ببنید
کلمات کلیدی :روزمره ها
.:: ادامه ی مطلب ::.